یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت ‏

اگر قبلاً مطلبی را در وبلاگ فارسی و یا یکی از سایت های من دیده اید ولی دیگر نمی توانید آن ها را بیابید، از همه ی شما خوانندگان عزیز، صمیمانه سپاسگزارم خواهم بود که اطّلاع دهید تا در صورت جا به جایی مطالب، رفع اشکال بشود.

 دوستی لطف کرده و نوشته است که بیت اول غزل معروف «یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت»، اثر طبع شادروان باستانی پاریزی را در وبلاگ من می بیند ولی از متن کامل غزل خبری نیست.

            به خاطر انتشار آن شعر در وبلاگ اسپانیایی (به جای وبلاگ فارسی)؛ از صمیم قلب از حضور شما معذرت می خواهم و متن کامل آن غزل را در زیر این نوشته قرار می دهم.

            من خاطرات زیادی از آن استاد بزرگوار دارم که هم استاد تاریخ بود، هم روزنامه نگار، هم نویسنده و شاعر در عین حال موسیقی شناس و اهل ذوق. به طوریکه خودشان هم در شعری می فرماید:«من اهل ذوقم از تو چه پنهان و گاه، گاه / تغییر ذوق را دو سه پیمانه می زنم».

            از زبان خود استاد شنیدم که غزل زیر در اشاره به رویدادی واقعی سروده شده است و جنبه ی تخیلی ندارد. درست مانند قصیده ی «من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان/ که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان؟!»، که شادروان رعدی آدرخشی خطاب به برادر «بی زبان» خود و در ضمن خطاب به همسر آینده ی خود (به فارسی سره) سروده است، و در همین سایت می توانید بخوانید. 

bastani_parizi1

شادروان باستانی پاریزی

گل می ریخت

 

یادِ آن شب که صبا در رَهِ ما گل می ریخت،

بر سر ما ز در وُ بام وُ هوا گل می ریخت.

سر به دامان مَنَتْ بود وُ ز شاخِ گل سُرخ،

بر رُخ چون گلت، آهسته صبا گل می ریخت.

خاطرت هست که آن شب همه شب تا دَمِ صبح،

haj_axund

مرحوم حاج آخوند پدر باستانی پاریزی به اتفاق دکتر بقایی در روز افتتاح دبستان پاریز

مرحوم حاج آخوند پدر باستانی پاریزی به اتفاق دکتر بقایی در روز افتتاح دبستان پاریز

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ریخت؟!

نَسْتَرَن خَم شده لعل لب تو می بوسید،

خِضْر، گویی به لبِ آب بَقا گل می ریخت.

زلف تو غَرقه به گـُل بود وُ هر آنگاه که من،

می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت.

تو فرو دوخته دیده به مَه و باد صبا،

چون عروس چَمَنَت بر سر وُ پا گل می ریخت.

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود،

راستی تا سحر از شاخ، چرا گل می ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود،

که به پای من و تو از همه جا گل می ریخت.

 

محمّد ابراهیم باستانی پاریزی

به نقل از ص 36 کتاب «سفینه ی غزل» تألیف شادروان سید ابوالقاسم انجوی شیرازی

ناشر: سازمان انتشارات جاویدان

چاپ سوم: زمستان 1362

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!