غزل خداحافظی گابریل گارسیا مارکز Hasta siempre Gabi

زیستن برای باز گفتن Vivir para contarla
نوشته ی: گابریل گارسیا مارکز Gabriel García Márquez
ترجمه ی: رسول پدرام Traducción: Rassoul Pedram
« زندگی، عمری نیست که کسی پشت سر گذاشته است، بلکه چیزی است که شخص به خاطر می آورد و بستگی دارد چگونه آن را باز گو کند ».

پیش از خواندن این مقاله از شما دعوت می کنم تصویر هایی را که در زیر به آن ها پیوند داده ام ملاحظه کنید.

مراسم رسمی وداع با گابریل گارسیا مارکز امروز در کاخ هنرهای زیبای مکزیک برگزار شد و ملیون ها نفر در سراسر جهان یاد او را گرامی داشتند و هزاران آئین بزرگذاشت در پنج قاره ی جهان به پاس او بر پا گردید. مراسم امروز با قرار گرفتن خانم مرسدس همسر گارسیا مارکز (گابو) در پشت میزی که جعبه ی چوبی حاوی خاکستر همسرش در درون آن قرار داشت، و در حالیکه دو پسرش در طرفین وی ایستاده بودند، رسمیّت یافت.
لحظاتی بعد، رئیس جمهور کلمبیا (کشور زادگاه «گابی») از راه رسید و همراه رئیس جمهور مکزیک در دو طرف میزی که جعبه ی خاکستر جسد روی آن بود، قرار گرفت. در بیرون کاخ هنر های زیبا، هزاران نفر با در دست داشتن رز های زرد از ساعت ها پیش، برای ورود به تالار بزرگ کاخ صف کشیده بودند، در حالیکه بسیاری لباس سفید بر تن داشتند و آن ها هم پروانه های زرد رنگ کاغذی و یا گلبرگ های زرد بر سر هم می ریختند.

در همین هنگام، توپی گلوله ای شلیک کرد و فضا را پر کرد از هزاران پروانه ی زرد رنگ کاغذی کرد. همان پروانه ی های زرد رنگی که در کتاب «صد سال تنهایی» فضای خانه را پر می کردند و پیام آور مرگ بودند.

پس از پایان سخنرانی رؤسای جمهوری مکزیک و کلمبیا، یک گروه محلی موسیقی از زادگاه گابو شروع به نواختن قطعه ای موسیقی وایه ناتو (vallenato) مورد علاقه او را کردند.

پادشاه اسپانیا هم طی مراسمی رسمی، در مادرید، گابی را هم تراز با میگل سروانتس (خالق دُن کیشوت) به شمار آورد.

من آخرین کتاب گابریل گارسیا مارکز را در رادیو بی بی سی فارسی به شنوندگان مُعَّرفی کرده ام و ترجمه ی فارسی شعر معروف به «غزل خدا حافظی» او را در وبلاگ فارسی ام منتشر کرده ام و در این جا نیازی به تکرار آن نمی بینم.

گارسیا مارکز کسی بود که از صفر شروع کرد و سرانجام به شخصیتی مورد علاقه ی ملیون نفر در سراسر جهان مُبدّل شد.
برای آشنایی خوانندگان عزیز، از چگونگی آغاز کار نویسندگی و شیوه ی نگارش او، من ترجمه ی بخش اوّل کتاب زیستن برای باز گفتن او را با ترجمه ی خودم در این قرار می دهم.

همسر و پسران گابریل گارسیا مارکز در پشت جعبه ای از چوب گیلاس که خاکستر او درون آن قرار دارد

زیستن برای باز گفتن
نوشته ی: گابریل گارسیا مارکز
ترجمه ی: رسول پدرام

مادرم از من خواسته بود تا برای فروش خانه همراهش بروم. او امروز صبح از روستای دور دستی که خانواده ی ما در آن جا زندگی می کرد وارد بارانکیّا[1] شده بود و ابداً نمی دانست چطور بیاید و مرا پیدا کند. کسان و آشنایانی، به او گفته بودند که می تواند در کتابفروشی موندو[2] و یا کافه های دور و بر آن، که من روزی دوبار برای گپ زدن با دوستان اهل قلم سری به آن جا ها می زدم، سراغم بیاید. به او گفته بودند: «مواظب باش! آن ها دیوانه های زنجیری هستند». سر ساعت دوازده از راه رسید. با دست و پاچگی از وسط میز هایی که کتاب ها را برای نمایش روی آن ها چیده بودند، گذشت و رو به روی من قرار گرفت. با لبخندی شیطنت آمیز بر لب، که یاد آور روز های خوش زندگیش بود، توی چشم های من زُل زد و پیش از آنکه من عکس العملی نشان بدهم، گفت:
–        من، مادرت هستم.

چیزی در وجودش تغییر کرده بود که باعث می شد من، در نگاه اوّل، او را نشناسم. چهل و پنج سال داشت. با حساب یازده شکمی که زاییده بود، می شد حدس زد که دست کم ده سال از عمرش را در حال بارداری و ده سال دیگر را با شیردادن به بچه هایش بوده است. تمامی موهایش قبل از موعد جو گندمی شده بود. چشمانش از پشت عینک ذرّه بینی دو کانونی اش که برای اوّلین بار زده بود، درشت تر و خیره تر می نمود. با اینکه همچنان لباس عزای مرگ مادرش را بر تن داشت ولی همچنان به همان زیبایی عکس عروسی اش بود که حالا خاکستر خزان بر آن نشسته بود.

پیش از هر چیز، و قبل از اینکه مرا به آغوش بکشد، با همان لحن رسمی مخصوص به خودش گفت:

–        آمده ام ازت خواهش کنم که برای فروش خانه همراه من بیایی.

لازم نبود بگوید، کدام خانه و در کجا، چون که ما در این دنیا یک خانه بیشتر نداشتیم: خانه ی قدیمی آباء و اجدادی ما در آراکاتاکا[3]؛ جایی که من شانس به دنیا آمدن را در آن جا پیدا کردم ولی تا بعد از هشت سالگی برای زندگی کردن به آنجا نرفته بودم.

چندی قبل و پس از شش ترم دانشکده ی حقوق را رها کرده بودم تا برای خواندن هر چیزی که به دستم می رسید؛ و حفظ اشعاربی بدیل « عصر طلایی »[4] ادبیّات اسپانیا وقت بیشتری داشته باشم. تا آن موقع همه ی کتاب های امانتی را اعم از ترجمه و غیر ترجمه، برای یاد گرفتن فنّ داستان نویسی، خوانده بودم و از خود من هم شش داستان در صفحات ضمیمه روزنامه ها به چاپ رسیده بود که تحسین دوستان و توجّه برخی از ناقدان را به خود جلب کرده بود.

ماهی که از راه می رسید، بیست و یک ساله می شدم. فراری از خدمت نظام، ولی در عوض کهنه سربازی بودم که دو بار به امراض مقاربتی مبتلا شده بودم و روزی شصت سیگار اشنو[5] دود می کردم. ساعات فراغتم را شاهانه بین بارانکیّا و کارتاخِنا دِ ایندیاس[6]، در سواحل دریای کاراییب در کلمبیا، با چندر غازی که بابت نوشته هایم در روزنامه ی El Heraldo می گرفتم، می گذراندم؛ و هر جا که شب می شد، مست و مدهوش سر به بالشت می گذاشتم.

افق تاریک آرزوها و زندگی بلبشوی من بس نبود، که با تنی چند از دوستان جان، جانی و بدون اینکه دیناری پول داشته باشیم دل به دریا زدیم و تصمیم به انتشار مَجلّه ای گرفتیم که آلفونسو فوئن مایور[7]از سه سال پیش نقشه ی انتشار آن را می کشید. چه چیزی از این بهتر؟!.

بیشتر از روی فقر و فاقه و نه به خاطر ذوق و سلیقه، خودم را با وجود بیست سالگی از مُد روز جلو تر انداخته بودم: سبیل وِزوِزی، مو های ژولیده، شلوار جین، پیراهنی گُلدار با گل های درشت رنگ وارنگ، و کفش دمپایی.

روزی در تاریکی سالن یک سینما، شنیدم دختری از دوستان من، بدون اینکه متوجّه حضور من باشد به شخص دیگری می گفت: «بیچاره گابریل[8]، درست بشو نیست». به همین خاطر، وقتی که مادرم از من خواست تا همراهش برای فروش خانه بروم، چاره ای نداشتم جز اینکه جواب مثبت بدهم. او به من حالی کرد که پول کافی همراه ندارد و من هم از روی خود خواهی گفتم که خرج سفر خودم را، خودم می دهم.

در روزنامه ای که کار می کردم، پول و پله ی زیادی که دردی را درمان کند، در کار نبود. بابت هر مقاله که می نوشتم، روزی سه پزو، و بابت هر سر مقاله، که موقع غیبت سردبیر قسمت های مختلف روزنامه می نوشتم، چهار پزو به من می دادند که به زحمت کفاف مرا می داد. خواستم تقاضای وام بکنم، ولی مدیر روزنامه خاطر نشان کرد که من تا آن موقع بیشتراز پنجاه پزو بدهکار بودم. آن روز، بعد از ظهر به هر دری زدم و به هر کسی رو کردم، هیچ کدام از دوستانم توانایی بر آورد کردن تقاضای مرا نداشت. موقع بیرون آمدن از کافه کلمبیا، به آقای رامون وی نی یِس[9] در نزدیکی کتابفروشی اش برخوردم، او معلّمی پیر و کتابفروشی اهل کاتالونیا بود. از او خواستم که ده پزو به من قرض بدهد. ولی شش پزو بیشتر نداشت.

نه من و نه مادرم، هیچکدام نمی توانستیم تصوّر کنیم که آن سفر ساده ی دو روزه چنان برای من سرنوشت ساز باشد، که تمامی عمرم را یک سره صرف باز گو کردن آن بکنم و هنوز هم نا تمام بماند. پس از پشت سر گذاشتن بیش از هفتاد و پنج سال تمام، حالا می فهمم که رفتن به آن سفر یکی از مهمترین تصمیم هایی بوده است که در طول حرفه ی نویسندگی ام گرفته ام. به عبارت دیگر: مهمترین تصمیم در تمامی زندگی ام.

حافظه ی انسان تا نو جوانی، بیشتر به آینده متوجّه است تا به گذشته، و به همین جهت، در آن زمان، خاطرات من از روستا هنوز رنگ دلتنگی به خود نگرفته بود. آن جا را همانطور که بود در ذهن خودم مجسّم می کردم: جایی خوب برای زندگی کردن. جایی که همه ی آدم ها همدیگر را می شناختند، واقع بر کرانه ی رودخانه ای که آب زُلال آن بر روی بستری از سنگ های صیقلی و بزرگ، شبیه تخم مرغ های ما قبل تاریخ جریان داشت…

بیماری مارکز

 

گابریل گارسیا مارکز در تابستان 1999 به خاطر ابتلاء به سرطان لمفاوی تحت عمل جراحی قرار گرفت و از آن تاریخ به بعد، هر از چند گاه یک بار، شایعه هایی در باره ی وخامت وضع سلامت و حتّی مرگ او بر سر زبان ها می افتاد. و انتشار شعری که به عنوان «غزل خداحافظی گابریل گارسیا مارکز» تعبیر شد، به آن شایعات قوت بیشتری بخشید.

 من در آن زمان برای بی بی سی کار می کردم، و پس از خواندن متن اصلی اسپانیایی آن شعر، بلافاصله مقاله ای برای پخش از رادیو آماده کردم که خوشبختانه تا به امروز، موردی برای پخش آن پیش نیامده است.

 امروز صبح (یکشنبه نوزدهم فوریه)؛ ایمیلی از «مهدی ف.» عزیز با عنوان «خداحافظی» دریافت کردم که متن شعر مارکز را همراه ترانه ی دل انگیز با صدای شارل آزناوور به پیوست داشت. پس از شنیدن آن ترانه، به یاد مقاله ام افتادم که برای پخش در بی بی سی در باره ی «گابی» نوشته بودم و شما بخش هایی از آن را در این جا ملاحظه می کنید.

متن فارسی شعر «گابی» در فایل پاور پونیت ارسالی توسط مهدی عزیز، ترجمه ی من نیست.

 در 29 مه 2000، هنگامی که گارسیا مارکز آخرین شعر خود را با عنوان “عروسک خیمه شب بازی” در روزنامه ی لا رپوبلیکا (la República) –  چاپ پرو – منتشر ساخت، این  شایعه ها بیشتر قوت گرفت. گارسیا مارکز این شعر را – که از آن به عنوان “غزل خدا فظی ” اش یاد می شود – در باره ی وضع نامساعد مزاجی خود، به یکی از دوستان صمیمی اش فرستاده بود.

 شعر مزبور، و همچنین خبر مربوط به وخامت حال سراینده ، به سرعت در روزنامه های دیگر هم باز تاب یافت. روز 30 ماه مه همان سال، روزنامه های مکزیک هم آن را چاپ کردند. روزنامه ی لا کرونیکا (la Crónica) تیتر زد که: “گارسیا مارکز ترانه ای خوانده است به عنوان  ” به درود ای زندگی “، و ابیات شعر آن را بر روی متن تصویری از شاعر در صفحه ی اوّل خود به چاپ رساند. این شعر در رادیو های بسیاری هم  خوانده شد و در اندک زمانی از طریق اینترنت هم در سراسر جهان منتشر گردید.

 این شعر، که با احساسی سوزناک سروده شده است، حاوی نکاتی است که معمولاً کسی از زبان نویسنده توانائی چون ” گابی ” انتظار شنیدنش را ندارد. تا آن که خود او می گوید: ” کاش می توانستم دوباره عاشق شوم و دلداده ی محبت زندگی کنم.”

  در آن موقع کسانی که این شعر را خواندند، با خواندن آن به شدت متأثر شدند، زیرا در ورای ابیات، آخرین پیام شاعر در واپسین لحظات زندگی اش را می دیدند. تا جایی که، مرینال سن (Mrinal Sen)، فیلمساز هندی، اظهار داشت که با خواندن آن شعر، همه ی خاطرات بیست سال آشنایی با گارسیا مارکز، که هرگز تکرار نخواهد شد، در برابر دیدگان اش جان گرفته است.

ولی خیلی زود معلوم شد که  برغم تصور دوستداران، وضع مزاجی گارسیا مارکز،آن قدر ها  هم وخیم نبوده است که جای نگرانی داشته باشد.

 از طرفی دیگر، در همان موقع شایع شد که این اشعار از “گابی ” نیست بلکه از آثار جانی ولچ (Johnny Welch)، شاعر مکزیکی است که خطاب به عروسک خودش موسوم به موفلس  (mofles) سروده است و بالاخره هم معلوم نشد که چگونه نام سراینده ی آن شعر، به نحوی با نام گارسیا مارکز جا به جا شده است.

 خود گارسیا مارکز هم تا کنون، اظهار نظر صریحی در این باره ابراز نکرده است.

 عروسک خیمه شب بازی

 چه می شد اگر خداوند  دمی فراموش می کرد که من آدمکی پوشالی بیش نیستم،

و  بار دیگر بارقه ای از حیات  بر من ارزانی می داشت،

در آن دم، من همه ی آن چه را که به ذهنم می رسید بر زبان نمی آوردم،

بلکه در باره ی همه ی آن چه که بر زبانم جاری می شود می اندیشیدم.

قدر همه چیز را، نه به خاطر ارزش مادّی شان، بلکه به خطر معنا و مفهومی که دارند می دانستم.

کم می خوابیدم و بیشتر با چشمان باز در رویا زندگی می کردم،

زیرا می دانم هر  دقیقه که دیده بر هم می نهیم،

شصت ثانیه از روشنی را از دست داده ایم. 

آن دم که دیگران از راه رقتن باز می ایستادند، من قدم در راه می نهادم،

وآن دم که دیگران در خواب بودند من بیدار می نشستم.

لحظه ای که دیگران لب به سخن می گشودند، من سرا پا گوش می شدم،

و چه مزه ای  داشت در آن موقع، خوردن یک بستنی شکلاتی!

اگر خداوند دو باره لمحه ای از زندگی به من ارمغان می داشت، جامه هایم را یک به یک به دور می انداختم،

پشت به آسمان دراز می کشیدم، و نه تنها جسم؛ بلکه روح خودم را هم لخت و عور بر آفتاب می نهادم.

خداوندا، اگر بار دیگر توش و توانی به من عطا فرمایی،

من بغض های در گلو مانده ام را یر تکه یخی نوشته و می گذارم تا خورشید بدمد و بر آن بتابد.

آنگاه، با الهام از وان گوگ قطعه شعری از بندتی را همراه با آواز عاشقانه ای از سرات  بر پهنه ی ستارگان نقاشی می کردم و آن را به ماه پیشکش می نمودم.

 گل های سُرخ را با اشگ چشمانم آبیاری می کردم،

تا مونس بوسه های آتشین گلبرگ هایش باشم  و شریک دردهایی که از خار می کشد.

 خدایا، اگر اندک حیاتی می داشتم،

شب و روز به مردم می گفتم که دوستشان دارم، و همچنان عاشق زندگی ام.

 به هر زنی و مردی که می رسیدم می گفتم که معبود و محبوب منی … دنباله دارد.

ماریو بندتی Mario Benedetti شاعر اهل اوروگوئه و خوان مانوئل ســِرّات خواننده ی معروف اسپانیایی

 

[1] – Barranquilla ( شهری در شمال شرقی کلمبیا و مرکز ایالت آتلانتیکو، که در مصّب رودخانه ی ماگدالِنا قرار دارد و دارای دو دانشگاه یکی به نام های آتلانتیکو و نورته (Norte) می باشد. م

[2] – Mundo

[3] – Aracataca

[4] – Siglo de Oro، و یا Siglo Dorado ( عصر طلائی)، این عنوان به دوره ای از تاریخ ادبیّات اسپانیا، بین قرن های 16 و 17 میلادی اطلاق می شود. در این دوره بود که شاهکار هائی چه به نظم و چه به نثر، مانند دون کیخوته (دون کیشوت) پا به عرصه ی هستی نهادند. م

[5] – متن اصلی، سیگاری که با تنباکوی وحشی پیچیده شده است.

[6] – Cartagena de Indias

[7] – Alfonso Fuenmayor

[8] – متن اصلی، Gabito مُخَفَّف گابریل. م

[9] – Ramón Vinyes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!