آن میرزا رضای قد کوتوله، بر شاه شهید زد گلوله

Sharing is caring!

Mis apuntes con motivo de 107 aniversario de la “Revolución Constitucional” en Irán – 1

یادداشت هایی به مناسبت صد و هفتمین سالگرد جنبش مشروطیت – 1

             گلوله ای که در روز هفدهم ماه ذیقعده 1313 برابر با اوّل ماه مه 1896 قلب ناصر الدّین شاه قاجار را شکافت، نه فقط طومار زندگی او را در هم پیچید، بلکه صفحه ی نوینی با عنوان «جنبش مشروطیت» در تاریخ ایران گشود.

            درست بر خلاف نظر پژوهشگر عالیقدر آقای ماشالله آجودانی، من «مشروطه خواهی» را در ایران، «انقلاب» نمی نامم و کسروی هم پیوسته از آن با عنوان «جنبش» و «خیزش» یاد کرده است.

            خواست پیشگامان مشروطه، همانا ایجاد عدالت اجتماعی، رفاه عمومی، آزادی، نبرد با خرافات و کوتاه کردن دست آخوند های بی دانش و بی مایه از دامن قضاوت و آموزش و ایستادگی در برابر زورگویی و عوامفریبی آن ها و در عین حال، بر چیدن دستگاه ظلم و بیدادگری خان ها و مالکان بود.

            دلاوران آذربایجان و گیلان و بختیاری با الهام از جنبش مشروطه خواهی ترکان عثمانی – که در تاریخ به «انقلاب عثمانی» شهرت دارد – و حمایت فکری «ترک های جوان» (گنج تؤرکلر) از یک سو، و پشتیبانی معنوی و تسلیحاتی آزادیخواهان قفقاز از سوی دیگر؛ به پا نخاستند تا پادشاهی را از تخت به زیر بکشند و آخوندی را به جای او و با لقب دیگری به تخت بنشانند.

            کوشندگان راه آزادی، تنها به سلاحی که در دست داشتند، متکی نبودند، بلکه روحانیان والا مقام و روشن بینی هم بودند که چه در ایران و چه در خارج از آن با وعظ و خطابه و صدور فتوا و پخش شب نامه و اعلامیه، افکار عمومی را علیه خودکامگی و طرفداران آن، آماده می ساختند.

            در این جا از کسانی که این جُمله ها را می خوانند، از صمیم قلب خواهش می کنم که همه ی روحانیان را با این جانیان پست فطرت دزد و سالوس سوار بر خر قدرت در ایران در یک کفه ی ترازو قرار ندهند و همه را به یک چوب نرانند.

            اگر بخواهم از روحانیان بزرگواری که برای استقرار عدالت و آزادی از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی بسیاری از آنان جان بر سر عقاید خود گذاشتند، نام ببرم سخن به درازا خواهد کشید. روحانیانی که نه لقب «آیت الله» و «حُجّت الاسلام» به خود داده بودند و نه هر جا می رفتند قشونی از قراول و یساول و هفت تیر کش و ششلول بَند همراه می بردند.

            این نکته را هم به یاد داشته باشید که کلماتی از قبیل «آیت الله» و «حُجّت الاسلام» در زبان عربی وجود ندارد (هر چند که اسم مرکب عربی هستند) ولی این کلمات ساخته ی این حضرات است .

            آخر چطور می توان، سید جمال الدّین واعظ اصفهانی (پدر جمال زاده)، یحیی دولت آبادی، سید محمّد طباطبایی، آخوند خراسانی و … و … را هم چون عمامه بر سر و عبا بر دوش داشته اند با این حُقّه  باز ها که با چَرَنْد گویی های خود حتی آبروی پیامبر بزرگوار اسلام و حضرت علی ابن ابی طالب را هم خَدْشِه دار کرده اند، هم طراز دانست؟

            همین دیروز صبح در متروی مادرید، می شنیدم که دو نفر به زبان فارسی راجع به حضرت علی حرف هایی می زدند که لرزه بر تن انسان می افکند. نتوانستم جلو زبان خودم را بگیرم. گفتم آقایان شما در باره ی کسی اظهار نظر می کنید، انگار که او از چاقو کش های چاله میدان بوده است. خوشبختانه در ایستگاه بعدی پیاده شدند و رفتند.

 

            ****                     

            در زمان ناصرالدین شاه قاجار، هر بیست و پنج سال یک قرن به حساب می آمد. او روز هفدهم ماه ذیقعده 1313 طی مراسمی می خواست پنجاهمین سال سلطنت خود را جشن بگیرد و خود را «ذوالقرنین» (صاحب دو قرن) بنامند. پیش از آغاز مراسم به زیارت مرقد حضرت عبدالعظیم رفت. چون پادشاه بود، می بایست پیشاپیش دیگران حرکت می کرد و نخستین کسی بود که قدم به درون صحن نهاد.

            غافل از این کاسمان، هر روز بازی ها کند،

            بر خلاف رأی مرد؛

            ملّت بیدار دل گردن فرازی ها کند،

            روز پیکار و نبرد

            میرزا رضای کرمانی پشت در چشم به راه آمدنش بود. به محض ورود، تپانچه ای را که  مُسلَّح کرده بود، درست روی قلب ناصرالدین گذاشت و تیری شلیک کرد.

            ناصرالدین شاه قبل از کشیدن آخرین نفس گفت: «اگر بمانم، طور دیگری سلطنت خواهم کرد». اجل مهلت نداد و اتابک دستمال ابریشمی را از جیب در آورد و روی سینه ی شاه گذاشت و سوار بر کالسکه ی سلطنتی رو به تهران نهاد. این دستمال خونین در موزه مردم شناسی  تهران نگهداری می شد.

            در زمان ناصر الدّین شاه، در روز های سوگواری ماه محرم، در حیاط کاخ گلستان کنونی که آن زمان به «تکیه ی دولت» معروف بود، حجله می بستند، چراغانی می کردند و دسته های عزادار از نقاط مختلف تهران برای خوردن حلیم نذری رو به آن جا می آوردند.  در محرم سال 1313 هجری قمری هم طبق سنت سال های قبل، دسته های عزاداری وقتی به کاخ گلستان می رسند، می بینند که به علّت فوت پادشاه از چراغانی و حلیم خبری نیست. در نتیجه با خواندن نوحه ای که برخی از ابیات آن چنین است، آن جا را ترک می کنند:

            «افسوس از آن حلیم، افسوس،

            شد منطفی آن چراغ و فانوس.

            در هفدهم شهر قعده،

            در شابدالعظیم توی بقعه،

            آن میرزا رضای قد کوتوله،

            بر شاه شهید زد گلوله.»

            منطفی (از انطفا) یعنی خاموش با منتفی (از نفی) اشتباه نشود

            شهر در زبان عربی یعنی ماه

                       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!