از خــُمستان جُرعِه ای بر خاک ریخت، جنبشی در آدم و حوا نهاد.

این چند روزه همه اش بر بال های خیال در حال و هوای تکاب (شهر زادگاهم) بودم و خودم را در کنار شما همشهریان عزیزم احساس می کردم. چون به قول «کلیله و دمنه»: «ضمیر آنجاست».

یادم آمد که امروز، روز اوّل ما رمضان است و کسانی که در سن و سال من هستند، چه خاطرات شیرینی که از ایام ماه رمضان آن سال های دور و بی بازگشت  ندارند!.

در شب های ماه رمضان و در سکوت و تاریکی مطلق سحرگان در تکاب، ما اوّل مناجات مرحوم مشهدی حسن تحسینی را (که در نزدیکی منزل ما بود) با آن صدای مخصوص زنگ دار می شنیدیم. آنگاه صدای سوزناک مناجات مرحوم سید جعفر موسوی از دور دست به گوش می رسید. با پایان گرفتن مناجات آن دو؛ کس دیگری که بیشتر اشعار عارفانه با تحریر خاص می خواند، فضای دیجور شب های تکاب را با بانگ مناجات خود سرشار می کرد و آن را با یک «آه محبوبم» به پایان می رساند.

به خوبی به یاد دارم که شبی شعر زیر را (که بعداً فهمیدم در بیات ترک خوانده است) می خواند:
«ز حال هر که می پرسم در این عالم غمی دارد،
غم عشق و جنون مرگ است که شیرین عالمی دارد،
به ساز دهر غیر از بی نوایی نغمه ای ننواخت،
نوای عشق را نازم چه خوش زیر و بمی دارد» و به دنبال آن «آه محبوبم».
خواننده ی این مناجات یکی از استادان عزیز ما بود – که از بردن نامش در این جا معذورم ولی مطمئنم که استاد یحیی عظیمی نامش و خاطره ی آن مناجات ها را هنوز به خاطر دارد. او دل در گرو عشق دختری به نام «محبوبه» داشت.

Sharing is caring!

مطالب مرتبط

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!