این جدایی

 

چندی پیش آخوند ها، ترانه خواندن و رقصیدن – به عبارت بهتر – ابراز هر گونه شادی و شادمانی را در کودکستان ها؛ برای بچه های پنج و یا شش ساله هم ممنوع کردند.
پر واضح است که از این جماعت، بیش از این نمی توان انتظار داشت. کثافت هایی که در این دنیا همه ی فکر و ذکرشان «متعه»، «استحاضه ی قلیله، کثیره، متوسطه» و «وطی» (بر وزن «سعی») در دُبُر (بر وزن «شتر») زن حائض (زن رگل) باشد؛ و یا اینکه نماز می خوانند تا در آن دنیا زنان چاق و چله و پوست سفید و چشم گاوی (به قول خودشان «حور (ی)» و یا پسر بچه های آن کاره «غِلمان» گیرشان بیاید؛ بدیهی است که حتی دیدن بچه های معصوم هم حالی به حالی شان می کند.
عده ای از حضرات آیات عظام معتقدند که «وطی در دُبُر زن حائض کفاره دارد»، ولی عده ای هم مثل خمینی معتقدند که (طبق نص صریح توضیح المسائل که تز دکترای حضرات محسوب می شود) «وطی در دُبُر زن حائض کفاره ندارد» … و این است فکر و ذکر این آقایان.
درست همان روزی که حکم حکومتی حضرات دال بر ممنوعیت رقص و آواز در کودکستان ها عزّ صدور بخشید، خبری در بخش جهانی بی بی سی منتشر شد – که هنوز هم در سایت اینترنتی آن رسانه قرار دارد.
به گزارش بی بی سی، تدریس موسیقی،مخصوصاً یاد دادن «موقام» ها (دستگاه ها و ردیف های موسیقی) جزو برنامه های درسی مدارس جمهوری آذربایجان قرار گرفت.
در تأیید صحت گزارش بی بی سی، به ترانه ای در یوتیوب با صدای دختری برخوردم که گمان نمی کنم بیش از شش و یا هفت سال داشته باشد.
من این ترانه را ده ها بار با صدای خوانندگان مختلف (اعم از زن مرد)؛ حتی با صدای زینب خانلاراوا، ربابه مراداوا و حتی ابراهیم تاتلی سس و غیره شنیده ام. ولی آن چه را که در این جا و با صدای این دختر نازنین که بَرنا Berna نام دارد می شنوید، چیز دیگری است.
برای آگاهی آن دسته از خوانندگان عزیزی که به زبان ترکی (مخصوصاً ترکی ترکیه) آشنایی ندارند، من ترجمه ی فارسی متن اشعار ترانه را در زیر قید می کنم.
خانمی با لباس سفید، و در آخر ترانه روی صحنه می آید مادر برناست که او را در آغوش می گیرد و گریه کنان با صدای بلندّ فریاد می زند «یاوروم» Yavrum (به ترکی عامیانه یعنی «فرزند دلبندم». «نور دیده ام»).
موقع روی کاغذ آوردن اشعار ترانه برای ترجمه ی آن به فارسی، خیلی کوشیدم تا جلو اشک هایم را بگیرم ولی نتوانستم، امیدوارم که شما با دیدن حرکات و شنیدن صدای برنا بتوانید:
« دست هایش را از میان دست های من بیرون کشید،
تا آن روز، که یار و دلباخته ی هم بودیم،
از هم جدا شویم.
بی آنکه خودمان بدانیم که چه چیزی باعث این جدایی شده است.
سوخته دل از عشق نازنین ام،
راه دیار غربت در پیش گرفتم،
هر چند جسم من از تو دور می شد،
ولی تو، همچنان، در قلب و روحم همراه من بودی.
قلبم همچنان در درون سینه ام در آتش اشتیاق می سوزد،
گل های باغچه ام را باد خزان پژمرده است؛
منی که هرگز لحظه ای دور از تو نبوده ام،
چه چیزی باعث این دوری و جدایی شد؟!»

Sharing is caring!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!