حرفی برای گفتن و حرفی برای نگفتن

رابرت فراست (شاعر امریکایی) جُمله ی مشهوری دارد که می گوید : “نصف مردم دنیا را کسانی تشکیل می دهند که حرفی برای گفتن دارند ولی نمی توانند آن را بر زبان بیاورند؛ و نصف دیگر آدم هایی هستند که مطلبی برای گفتن ندارند ولی هی می گویند.”
هر بار که من تصمیم گرفتم وبلاگی برای بیان اندیشه هایم ایجاد کنم؛ از خودم پرسیده ام که من به کدام یک از این دو گروهی که رابرت فراست به آن ها اشاره دارد می توانم تَعَلُّق داشته باشم!. سر انجام هم به این نتیجه رسیده ام که به هیچکدام از آن دو. یعنی نه حرفی دارم که از بیان آن عاجز باشم، چون بیش از چهل سال معلمی کرده ام و از بابت بر زبان آوردن و بیان مطالبی که در ذهنم بوده است – به شهادت هزاران دانشجویی که از کلاس های من گذشته اند –  نه فقط هیچگونه عجز و ناتوانی از خودم نشان نداده ام؛ بلکه در هر کشوری و در هر کلاسی که تدریس کرده ام یکی از موفّق ترین معلّم ها بوده ام.

و اما در مورد عدم تَعَلُّق من به گروه دوم: چگونه می توانم مطلبی برای گفتن نداشته باشم؟؛ و فقط راجع به چیز هایی بی ربط و مد روز، آنهم برای خوش آیند این و آن، حرفی بزنم؟!. آن هم پس از این همه سال غربت و تبعید، این همه سال فقر و محرومیت؛ حال که به سال های پایانی عمرم نزدیک می شوم، چطور می توانم در برابر این همه بیدادگری که بر هم میهنان من می رود لب فرو بندم و خاموش بنشینم؟!. حال که در این سن و سال می توانم حرف هایم را به چندین زبان و با فصاحت کامل بر زبان بیاورم، و از آن چه که  به آن تیره بختان در درون سیاه چال های آخوندی می گذرد – و هیچ گناهی جز حقیقت گویی ندارند – چیزی نگویم و فریاد آنان را به گوش ملیون ها انسان در سراسر دنیا نرسانم؟!

اگر کسانی که اسپانیایی می دانند مقدمه ی وب سایت مرا (که در ایران فیلتر شده است) خوانده باشند، من در آن جا نوشته ام که هدف از ایجاد آن سایت فقط جلب مشتری برای دارالترجمه ام نیست، بلکه هدف از  آن، شناساندن دو دنیای متفاوت – یکی فارسی و دیگری اسپانیایی زبان – به یکدیگر است. تا دنیای اسپانیایی زبان بداند که غیر از آن ششلول بَند های ریشو، در سرزمین ایران، افغانستان و تاجیکستان، مردمی هم هستند که با فرهنگ و تمدنی پویا و محتشم زندگی می کنند که برای ساکنان دنیای اسپانیایی زبان ناشناخته مانده اند. امروزه، قضاوت انسان ها در باره ی ایرانیان، افغان ها و تاجیک ها در این سوی دنیا که ما هستیم فقط به برداشتی محدود می شود که از طریق اخبار چند دقیقه ای تلویزیون در برابر چشم بینندگان قرار می گیرد.
هفت و یا هشت سال پیش که وبلاگ نویسی مد شد. من هم برای اینکه سری تو سر ها در آورده باشم، خودم را انداختم وسط او وبلاگی ترتیب دادم و به استناد عبارت “فریدون مهربان است ” اسم آن را گذاشتم ” به یاد تکاب … ” (شهر زادگاهم). به گمان اینکه هم سن و سالان و همشهریان و همسایگان قدیم و همکلاسی های سال های گذشته و غیره؛  بدانند که گذشت زمان یاد عزیزشان را در ذهن من در  زیر خاکستر فراموشی پنهان نساخته است و هنوز که هنوز است به یادشان هستم و خواهم بود. اما چشم تان روز بد نبیند!.
در آن ایام آقای دکتر حسن جوادی را که من از دانشگاه تهران می شناختم در  بخش آذربایجانی رادیوی صدای امریکا، کار می کرد و به احترام ایشان حاضر شدم که مصاحبه هایی با آن رادیو داشته باشم. کسی هم در آن رادیو بود که مطالب آذربایجانی را به الفبای عربی (همین الفبای حاضر که بر صفحه ی کامپیوترتان می بینید) در می آورد و در سایت صدای امریکا می گذاشت و گذشته از آن وبلاگی شخصی مخصوص به خودش را هم داشت.
روزی بر حسب تصادف با خبر شدم، که شخصی (که از ذکر نام واقعی خودش هم شرم دارد) با نام مستعار قورد علی و یا قوچعلی و چیزی از این قبیل، برای تحقیر بنده، لاطائلاتی را در باره ی مرحوم پدر من در وبلاگ آن بابا نوشته است. و او هم بی آنکه آن را پاک کند در وبلاگ خودش و در معرض قرائت دیگران قرار داده است ( که البته بعداً نوشت که از موضوع بی خبر بوده است).
برای آن دسته از خوانندگان عزیزی که هنوز افتخار آشنایی شان را پیدا نکرده ام، این نکته را هم اضافه کنم که شادروان پدر من، یک نفر پستچی بود و نه به زبان فارسی و نه به زبان ترکی تَسَلُّط درست و حسابی داشت و غیر از کردی، قادر به تفهیم و تَفَهُّم به هیچ زبان دیگری نبود و در طول عمر بسیار طولانی اش (بیش از صد سال) هم عضو هیچ فرقه و دسته سیاسی و مذهبی و غیر ذلک هم نبوده است. آن هایی که آن لاطائلات را خطاب به پدر من نوشته بودند، دو نفر بودند یکی در آلمان و دیگری در امریکا. نشانی آی پی کامپیوتر کسی را که در آلمان بود، به دست آوردم و می خواستم که دادخواستی از طریق یکی از دوستانم تسلیم دادگاه محلّ زندگی آن آقا بکند که یکی از دوستانم در مادرید مانع شد.  در نتیجه من هم در یاد داشتی به عنوان آخرین مطلب نوشتم، که اگر کسی هر فحشی دارد به من بدهد، و به پدر و مادر من کاری نداشته باشد. آن بیچاره ها که در قبال اعمال و کردار من مسئولیتی نداشته اند، و از آن گذشته سالهاست که مرده اند و از این دنیا رفته اند.
من هم چون دیدم “آش نخورده و دهان سوخته ” شده ام و نه فقط اسم خودم، به عنوان معلّم و مترجم آن هم بعد از چهل سال بر سر زبان و نوک قلمی کسی نیست، بلکه اسم پدرم هم به دهان کسانی افتاده است که در عمر خود بویی از آدمیت نبرده اند. نه تحصیلاتی دارند، و نه از هنر و پیشه و صناعت و کتابتی برخوردارند؛ بلکه ما می بایست پول صندوق های خیریه را به جای دادن به بچه های یتیم و آسیب دیدگان بلایای طبیعی، بریزیم داخل توبره ی گدائی آن گردن کلفت های بی عار. در نتیجه نه فقط عطای وبلاگ نویسی و وبلاگ بازی را به لقا و بقایش بخشیدم بلکه تصمیم گرفتم که جز برای رسانه های رسمی و معتبر (مانند بی بی سی، رادیو زمانه و مانند آن ها) هرگز مطلبی، به زبانی که قابل درک برای این چلغوز ها باشد، ننویسم. و تا ماه اوت  تابستان امسال هم بر سر عهد خود بودم.
در اوایل ماه اوت، به طور غیر منتظره، ایمیلی دریافت کردم، از احمد انصاری گیلانی عزیز (دوست زمان سربازی ام)، چند روزی پس از دریافت آن ایمیل، چند سطری مَحَبّت آمیز هم  از دست مهدی فریدیان عزیز – که پیوسته مرهون مَحَبّت هایشان هستم – رسید به دستم؛ که در آن مهران فایضی عزیز را به من مُعَّرفی فرموده بودند. و از این طریق سعادت آشنایی با مهران جان، و از طریق ایشان با دیگران عزیزان را  پیدا کردم و افتادم به کباده کشی در داخل گود فیس بوک. وبلگی هم به فارسی راه انداختم که ملاحظه می فرمایید.
این وبلاگ شامل بخش های گوناگون است و مهمترین بخش آن، همانا بخش “زندگینامه ”  و “قوردا گئدن ” است که چندی است مطالب تازه ای در آن ها نمی بینید. علّت تَوَقُّف انتشار دنباله ی مطالب، شروع سال تحصیلی بود و حالا که کلاس ها رو به راه شده است از همین هفته به طور مرتب دنباله ی “زندگینامه ” را مطالعه خواهید کرد که حاوی نکته های نا گفته و نا شنیده ی زیادی است.
مثلی چینی می گوید: “دوران پیری در زندگی، زمانی شروع می شود که شخص در هر موردی شروع کند به تداعی خاطراتی از گذشته اش “. حالا این مطلب در مورد من صدق می کند. و روح مرحوم محیط طباطبایی و علی جواهر کلام و رضا زاده ی شفق شاد، که آن ها هم همین عادت را داشتند.

Sharing is caring!

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!