دور از وطن بودن، و به یاد وطن نوشتن Estar lejos de la patria y escribir por ella.

دور از وطن بودن، و به یاد وطن نوشتن

 بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا،

ناوروز گۆلى ، قارچیچکى ، چیخاندا،

آغ بولوتلار کؤینکلَرین سیخاندا،

بیزدَن دَه بیر یاد ائلییه ن ساغ اولسون؛

دَردلَریمیز قوْى دیکَلَسین ، داغ اوْلسون

Bayram yeli çardaxları yıxanda,

Navruz gülü, qar çiçeki çıxanda,

Ağ bulutlar köyneklerin sıxanda,

Bizdende bir yâd eyleyen sağ olsun;

Derdlerimiz qoy dikelsin dağ olsun.

“شهریار”

ترجمه ی شعر بالا: «آن دم که باد نوروزی، آلاچیق ها را در هم می کوبد،

آن دم که غنچه های پامچال و نرگس های صحرایی، سر از خاک بر می آورند،

و ابر های سفید، پیراهن های خود را می چلانند؛

عمرش دراز باد آنکه از ما یادی کند،

باشد که غم هایمان روی هم تلنبار شده و از خود کوهی بسازند».

شعری  را که در بالا ملاحظه کردید، بَند سوم از منظومه ی جاودانه ی “حیدر بابا یا سلام” (سلام بر حیدر بابا) سروده ی سراینده نامیرای آذربایجان محمّد حسین شهریار است.

»حیدر بابا»، نام کوه و دهی به همین نام است در نزدیکی «خشکناب» از نواحی «قارا چَمَن» که شهریار سال های کودکی خود را در آن جا به سر برده است. همانطوری که من هم خاطرات شیرین دوران طفولیت و بی خبری و سال های نوجوانی ام را در “سبزی خانه ” تکاب به خاک سپرده ام. ازینرو تصویر آن را (سبزی خانه ی آن روزگار را) زینت بخش سر آغاز این نوشته می کنم.

 اکنون نه از جسم دنیوی شهریار نشانی مانده است و نه از “سبزی خانه ” اثری. ولی نام و یاد «شهریار» همواره با نام “حیدر بابا” – که به حقّ آن را بزرگترین شاهکار شعر فولکلوریک آذری می توان نامید – تا اَبَـد پایاست، همچنانکه خاطره ی “سبزی خانه” و یاد کوچه پس کوچه های تکاب هم تا وا پسین دم زندگی ام در قلب و روح من زنده خواهد بود.

تکاب (شهر زادگاه من) «سبزی خانه» داشتن این عکس را مدیون مراحم آقای مهندس اکبر قره خانی بهار هستم

دور از وطن زیستن، و در غم دوری آن اشک ریختن، البته کار هر کودک خردسالی هم تواند بود. ولی دور از وطن زیستن و به یاد وطن و عشق وطن؛ خامه بر کاغذ نهادن، احساسی به احتشام احساس «شهریار» می خواهد که من ناتوان انجام آن را در حّد بضاعت ادبی و محدوده ی محفوظات ناچیز معنوی خود نمی دانم. ولی با وجود این خواهم کوشید تا آن چه را در روز های آینده از نظر شما در این سایت خواهد گذشت، مطالبی متنوع و به یادمانی باشد؛ بی آنکه ذرّه ای از شیوه ای که در  سراسر زندگی ام بدان ایمان داشته ام و به خاطر آن ترک خانه و کاشانه کرده ام، عدول کنم و برای خوشایند کسی کلمه ای بر روی کاغذ و یا صفحه ی کامپیوتر بیاورم.

 عجب مدار که تنهای روزگار شدیم،

نمی رویم ز راهی که کاروان رفته.

 من کسی نیستم که امروزه و در این سن و سال به یک سالوس بی سواد عوام فریب، لقب گاندی و امیرکبیر و گورباچف بدهم و فردا او را رییس جمهور بی عرضه بنامم . و به قول فرخی یزدی:

 «خود تو میدانی نــِیــَم از شاعران چاپلوس

کز برای سیم بنمایم کسی را پای بوس»

 توفان بر فراز تهران

 این روز ها آسمان وطن را گرد و غباری تیره و ابر هایی تاریک فرا گرفته است که از نزدیک شدن توفانی خوفناک حکایت دارند. توفانی که هر لحظه ممکن است سیلابی خروشان و جوشان بر انگیزد که هر چه را از کاخ های بزرگ و صخره های سترگ و خس و خاشاک بر سر راهش قرار می گیرد، بر دارد و بر سر مردم بی گناه و حاکمان نادان فرو ریزد.

وقوع انفجار ها و بروز در گیری های مسلحانه در پاره ای از شهر های ایران، چیزی نیست جز به صدا در آمدن زنگ خطر در کنار گوش آنان که هم چنان  سر بر بستر سالوس و ریا در خواب جهالت غنوده اند و عمر دستگاه عوام فریبی بنا شده بر ویرانه های خرافات و موهومات را ابدی می پندارند.

 غافل از این کاسمان هر روز بازی ها کند،

بر خلاف رأی مرد،

ملّت بیدار دل، گردنفرازی های کند،

روز پیکار و نبرد. «ملک الشعراء بهار»

 آن کور دلانی هم که  به کشتار انسان هایی بی گناه  دست می زنند بدانند که قطعه، قطعه کردن پیکر خسته ی کارگر بی گناهی که شب هنگام راهی خانه اش می شود تا لقمه نانی برای سیر کردن شکم زن و بچه ی گرسنه اش ببرد، جز “جنایت” نام دیگری نمی تواند داشته باشد و “جانی” هم هر ملیت و مسلکی که می خواهد داشته باشد، جایی در میان مدافعان آزادی و دموکراسی (حکومت مردم بر مردم) در جهان ندارد.

من نمی خواهم مطالب این صفحات را به “جزوه ی درس تاریخ “، مُبدّل کنم؛ ولی همبن قدر می گویم که نگاهی گذرا به پی آمد های اِعتصاب غذای گاندی – که با آن اندام نحیف، امپراتوری عظیم بریتانیا را در برابر اراده ی خود به زانو در آورد – و یا بیست و هفت سال زندان نلسون ماندلا، و یا مقاومت یک تنه ی خانم آنگ سانگ سوو کی (Aung Sang Suu Kyi‎) (مبارز برمه ای) در برابر ژنرال های این کشور و … و … درس هایی بس عبرت انگیز به ما می دهد. درس هایی از انسان هایی که با دست خالی و فقط با تکیه به یک سلاح ساده – یعنی قلم – ضربه هایی به مراتب عمیق تر و مهلک تر  از هزاران بمب و نارنجک و گلوله و کوکتل مولوتوف بر پیکر استبداد وارد کردند.

 تا کله ی شیخنا ملنگ است

 آن خفتگان خواب جهالت نیز که افتتاح خطّ لوله ی خزر – جیهان را به طول هزار و هفتصد کیلومتر به چشم خود ندیدند، بدانند که حاجی میرزا آقاسی هم که نان و سرکه می خورد و کراماتی از خود بروز می داد گفته بود: “ما (یعنی دولت ایران) به خاطر یک قاشق آب شور(منظور دریای خزر) خاطر دوست (یعنی روسیه) را از خود نمی رنجانیم. و همین کوکب درخشان آسمان ولایت و مروارید دریای عصمت و طهارت بود که برای نخستین بار اصطلاح “خودی” و “غیر خودی” را وارد فرهنگ سیاسی ایران کرد. البته او می گفت: “بیزمکی” (خودی)، “ئوزگه” (غیرخودی).

حاجی ننهاد بهر مردم درمی، شد خرج قنات و توپ هر بیش و کمی. نه مزرع دوست را از آن آب نمی، نه خایه خصم را از این توپ غمی.

حاجی ننهاد بهر مردم درمی، شد خرج قنات و توپ هر بیش و کمی. نه مزرع دوست را از آن آب نمی، نه خایه خصم را از این توپ غمی.

در زمان ولایت این اعجوبه ی دستگاه آفرینش (حاجی میرزا آقاسی)، کارخانه ی موشک سازی وجود نداشت و صنعت سد سازی هم در حّد امروزی پیشرفت نکرده بود؛ در نتیجه، پس از شکست ایران از روسیه و بسته شدن پیمان های «گلستان» و «ترکمان چای»؛ حاج آقا هر چه بیت المال (یا به اصطلاح امروزی پول در بودجه ی کشور) بود صرف ساختن توپ و حفر قنات کرد. چنانکه شاعری هم در وصف اش می گوید:

 حاجی ننهاد بهر مردم درمی،

شد خرج قنات و توپ هر بیش و کمی.

نه مزرع دوست را از آن آب نمی،

نه خایه خصم را از این توپ غمی.

 در این جا صحبت بر سر انتخاب شدن و یا نشدن و یا دوام حکومت فلان شیخ و ملا نیست. زیرا سخن سرایان، نویسندگان و اندیشه ورانی مانند علی اکبر طاهر زاده ( در هوپ هوپ نامه)؛ میرزا علی معجز شبستری، میرزا فتحعلی آخوندوف، کسروی، طالبوف، دهخدا، صادق هدایت و زین العابدین مراغه ای و غیره…) و حتی جمال زاده، پیش از این گفتنی ها را در باره ی این طبقه گفته و نوشته اند؛ آن هم به زبانی خیلی ساده و «مردم فهم». من در روز های آینده محض اطّلاع شما یکی از کاریکاتور های جمال زاده (فرزند سید جمال الدین اصفهانی) را که نزدیک به نود سال پیش کشیده است در این جا می آورم. و فقط لازم به توضیح می دانم که منظور جمال زاده از فرنگستان (در متن کاریکاتور)، مَجلّه ای بود که در سال های اقامت او در برلین منتشر می شده است.

Sharing is caring!

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!