دۆنیایه گَــلـَنْ گئتمک ایچوندۆر، بو نه درد دیر…! (وه چه دردناک است که برای رفتن از این دنیا؛ قدم به عرصه ی هستی بگذاری!)

خواندن شعر معروف مولانا که می گوید: «روزها فکر من اینست و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟ از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم؟!» مرا به یاد غزلی در همین مضمون از سید عظیم شیروانی (شاعر نامدار آذربایجان) انداخت. غزل مزبور را عالیم قاسم اوف به همراه دخترش فرغانه قاسم اوا، در نهایت استادی در مایه ی «منصوریه» خوانده است که من فایل صوتی آن را در جا قرار می دهم.

«منصوریه» در موسیقی آذربایجانی گوشه ای از دستگاه چهارگاه است که به عقیده صاحبنظران موسیقیدان و موسیقی شناس، اجرای آن حنجره ای پر قدرت می طلبد. در گذشته، خوانندگان آذربایجانی، معمولاً اشعار حماسی و میهنی را در این مایه می خواندند ولی قطعه ای را که در زیر می شنوید، پدر و دختر، شعر سید عظیم را که مضمونی عارفانه دارد بخوبی و به گونه ای دلنشین و به طرزی استادانه اجراء کرده اند:
« دۆنیایه گَــلـَنْ گئتمک ایچوندۆر، بو نه درد دیر،
بیر فکر ایله گؤر خلقت عالم نه ایچوندور؟!.»

اگر کسی از خوانندگان عزیز، لطف کرده و متن کامل این غزل را برایم  بفرستد مرا مرهون عنایت خود خواهد ساخت. البته ویدئوی این ترانه در یوتیوب موجود است ولی شما فایل صوتی را از  server یکی از سایت های من می شنوید:

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!