سوختن در جهان سوم Chamuscarse en el tercer mundo

نام نویسنده ی نوشته ی زیر را نمی دانم؟ همین اندازه می نویسم که خواننده ای عزیز بزرگواری فرموده و آن را برای دارنده ی این سایت فرستاده است. از اینکه مبادا، فرستنده راضی به افشای نام خود نباشد، ازینرو نام عزیز شان را هم در این جا ذکر نمی کنم و از این بابت از ایشان پوزش می خواهم. ر. پدرام 

 

سوختن در جهان سوم

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز می سوزی، اما فردا دردش را حس میکنی … داستان کیفیت زندگی و ” رشد ” آدم ها در جاهایی که «جهان سوم» نامیده می شوند، مثل همین جور سوزش هاست ….
از هر دوره که می گذری، می سوزی و در دوره بعد دردش را می فهمی … شادی ها و دغدغه های کودکی ما :
در همان گوشه ی دنیا که ” جهان سوم ” نامیده می شود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک
شادی کودکی مان این است که کلکسیون ” پوست آدامس ” جمع کنیم … یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم… توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم
اما دغدغه های مان ترسناک تر است

اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند
اینکه نکند ” دفاعی مقدس “، منجر به مرگ نا مقدس تو بشود یا تو را یتیم کند
از دیفتری می ترسیدیم
از وبا……
از جنون گاوی …
مدرسه، دغدغه ی ما بود…
خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرف های دیروز صاحبخانه به معلم مان بود…..
تکلیف های حجیم عید …
یا کتاب هایی که پنجاه سال بود بابا در آن ها آب و انار میداد….
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتاً بحرانی بود و بحران ” جهان سوم ” بودن هم به آن اضافه شده …
در این دوره، شادی های مان جنس ” ممنوعی” دارند…
اینکه موقتی عاشق شوی…
دوست داشتن را امتحان کنی…
اینکه لبت را با لبی آشنا کنی….
اما همه ی این شادی ها را در ذهن مان برگزار می کردیم…
در خیال مان عاشق می شویم … می بوسیم ….
کلّاً زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره ….
این می شد که یاد بگیریم ” جهان سومی ” شادی کنیم..
به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را….
با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم…
یا اینکه نگوییم ” دوستت دارم “
در عوض دغدغه های مان بازهم جدی هستند…
اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتاب های میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی …..
بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات ” چهار گزینه ای ” ، آینده ی تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند…
تو فقط سه ساعت برای همه ی اینها فرصت داری…
شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر…
شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند..
مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین می خری …
اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود….
رسیدن به آنها برای تو هدف میشود…
هدفی که حتماً باید ” جهان سومی ” باشی که آنرا داشته باشی …
و هیچ جای دیگر برای کسی هدف نیستند…
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود…
با پول شهوت ات را می خری …
با گردی سفید مست می شوی نه با شراب…
با دود دغدغه هایت را کمرنگ تر می کنی و غبار آلود…
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ،
جهان سومی میشود…
اینکه در سال چند بار لبخند می زنی….
در روز چند بار گریه می کنی…
راهی که تو را به بهشت و جهنم می رساند…
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومی است …..
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را
خطا کار کند و قلبت را به تپش وا دارد….
در این دنیا ” سلام ” به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگی ست…
لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست …
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند…
اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند…..
اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست …
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی…
اما می فهمی که با مهاجرت ات شادی ها، دغدغه ها، جهان بینی، خدا و معیار هایت هم با تو سفر می کنند…..
گاهی می مانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه ” تو ” جهان سوم را درست میکنی؟

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!