عارفنامه: شعری انتقادی – اجتماعی در قالب هَزل و طنز

عارفنامه

شعری انتقادی – اجتماعی در قالب هَزل و طنز

منبع: کتاب «تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار «ایرج میرزا» و خاندان و نیاکان او، به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب. چاپ سوم سال 1353- نشر اندیشه

ویرایش: رسول پدرام

عکس ها و ویدئو ها جنبه تزیینی دارد، عنوان های میانی اشعار و ویدئو ها توسط ویراستار افزوده شده است

اخطار: هر چند به قول شادروان دکتر محمد جعفر محجوب: «شاید هیچ منظومه ای در دوران بعد از مشروطیت به شهرت و رواج «عارفنامه» نرسیده باشد. پیش از آنکه «عارفنامه» به طبع رسد و انتشار یابد، شاید بیش از هزار نسخه ی خطی از روی آن برداشته شده بود … [عارفنامه] از نظر انسجام و استحکام و بلاغت و روانی یکی از آثار درجه اول ایرج و مولود دوران پختگی طبع و کمال صفاای قریحه ی اوست». در این جا ویرستار یادآوری می کند که این منظومه حاوی کلماتی می باشد که ممکن است باب طبع بعضی ها نبوده، و خواندن آن کلمات برای آنان آزار دهنده باشد بنا براین خواهشمندم این دسته از خوانندگان از خواندن این منظومه خود داری کنند و دادن فحش و ناسزا به  شاعر و مرا برای خود محفوظ دارند.

علت رنجش ایرج از عارف در پایان همین نوشته توضیح داده شده است.

ایرج میرزا در میانسالی

عارفنامه

شعری انتقادی – اجتماعی در قالب هَزل و طنز

فشرده ای از زندگی نامه ایرج میرزا و عارف در پایان «عارفنامه» قرار می گیرد

دعوت از عارف برای رفتن به خانه ی ایرج میرزا در مشهد

شنیدم من که عارف جانم آید،

رفیق سابق تهرانم آید.

شدم خوشوقت و جانی تازه کردم،

نَشاط و وَجدِ بی اندازه کردم.

به نوکر ها سپردم تا بدانند،

که گر عارف رسد از در نرانند.

نگویند این جَنابِ مولوی* کیست،            

مولوی: عمامه به سر

فُلانی با چنین شخص آشنا نیست.

پدرش آرزو داشت که عارف، روضه خوان بشود ولی او به وصیّت پدر عمل نکرد

نهادم در اتاقش تختِ خوابی،

چراغی، هوله ای، صابونی، آبی.

عرق هایی که با دقت کشیدم،

به دستِ خود درون گَنجه چیدم.

مهیّا کردمش قِرطاس* و خامه*،             

قِرطاس: کاغذ – خامه: قلم

برای رفتن حمام، جامه.

فراوان جوجه و تیهو* خریدم،               

تیهو: پرنده ای است شبیه کبک ولی کوچکتر

دو تایی احتیاطاً سر بریدم.  

نشستم منتظر کز در، درآ ید،

ز دیدارش مرا شادمان نماید.

***

نمیدانستم ای نامردِ کونی،

که منزل می کنی در «باغ خونی*»!                

باغ خونی: محل ستاد ژاندارمری خراسان

نمی جویی نشانِ دوستان ات،

نمی خواهی که کس جوید نشان ات.

و گر گاهی به شهر آیی ز منزل،

نبینم جای پایت نیز در گِل.

بَری با خود نشانِ جای پا را،

کنی تقلید، مرغان هوا را.

برو عارف که واقع حرف مفتی،

مگر بختی که روی از من نهفتی؟!

مگر یاد آمد از سی سال پیش ات،

که بر عارِض* نبود آثار ریش ات!              

عارض: صورت

مگر از منزل خود قهر کردی؟

که منزل در کنار شهر کردی؟!

مگر در باغ یک منظور داری،

نشانِ نرگسِ مَخمور* داری.          

مخمور: خمار آلود

مگر نسرین تنی داری در آغوش؟!،

که کردی صحبت ما را فراموش!.

مگر با سرو قدّان آرمیدی،

که پیوند از تُهی دستان بریدی؟.

چرا در پرده می گویم سخن را،

چرا بر زنده می پوشم کَفَن را؟!.

بگویم صاف و پاک و پوست کنده،

که علّت چیست می ترسی ز بنده؟!.

ترا من  می شناسم بهتر از خویش،

ترا من آوریدَستَم به این ریش.

خبر دارم ز اعماق خیالت،

به من یک ذرّه مخفی نیست حالت.

تو از کون های گِرد لاله زاری،

یکی را این سفر همراه داری.

کنار رستوران قُلّا* نمودی،           

قُلّا نمودن (کردن): در پی فرصت بودن

ز کون کُن های تهران در ربودی.

به کون کُن ها زدی کیر از زرنگی،

نهادی جمله را زیر از زرنگی.

چو آن گربه که دُنبه از سر شام،

همی ور دارد و وَر مالَد از بام.

کنون ترسی که گر سوی من آیی،

کنون با من چو سابق آشنایی.

مَنَت آن دنبه از دندان بگیرم،

خیالت غیر از اینه من بمیرم؟.

تو می خواهی بگویی دیر جوشی،

به من هم هیزم تر می فروشی.

تو ما را بسکه صاف و ساده دانی،

فلان کون را برادر زاده خوانی!.

چرا هر جا که یک بی ریش باشد،

تو را فی الفور قوم و خویش باشد؟!.

چرا در روی یک خویش تو مو نیست،

چرا هر کس که خویش تست کونی ست؟!.

***

برو عارف که این جا خبط کردی،

مر این اندیشه را بی ربط کردی.

برو عارف که ایرج  پاکباز است،

از این کون ها و کُس ها بی نیاز است.

من ار صیـّاد باشم، صید کم نیست،

همانا حاجت صیدِ حَرَم نیست.

شکار من در اَتلال* بلند است،               

اَتلال: پشته ها، زمین های بلند

نه «عبدی»* که آهوی ِ سر در کمند است.     

توضیح در پایان 

درست است اینکه طفلان گیج و گولند،

سفیه و ساده و سهل القبولند.

توان با یک تبسم گولشان زد،

گهی با پول و گه بی پولشان زد

ولی من جان عارف، غیر آنم،

که نامردی کنم با دوستانم.

تو یک کون آری، از فرسنگ ها راه،

من آن را قُر زنم؟، اَستَغفِرُ الله.

برو مرد عزیز این سوء ظّن چیست؟،

جنون است اینکه داری سوء ظّن نیست.

من ار چشمم بدین غایت بُوَد شور،

همانا سازَدَش چشم آفرین کور.

 اگر می آمد او در خانه ی من،

مُعَزَّز * بود چون دُردانه ی من. 

مُعَزَّز: گرامی

بُوَد مهمان همیشه دلخوش اینجا،

نباشد مسجد مهمان کُش اینجا.

من و با دوستان، نا دوستداری!

تو مخلص را از این دونان* شماری؟.

دونان: فرومایگان

تو حق داری که گیرد خشم ات از من،

که ترسیده از اوّل چشم ات از من.

اعتراف به ناتوانی جنسی

نمی دانی که ایرج پیر گشته است؟!،

اگر چیزی از او دیدی گذشته است.

گرفتم کون کنم، من حالت ام کو؟،

برای کوه کندن آلت ام کو؟.

اگر کون زیر دست و پا بریزد،

به جان تو که کیرم بر نخیزد.

بسانِ جوجه ی از بیضه جَسته،

شود سر تا نموده راست، خسته.

دوباره گردنش بر سینه چسبد،

نهد سر روی بال خویش و خُسبَد.

اگر گاهی نگیرد بول* پیشم،                          

بول (بر وزن هول): ادرار

نیاید یادی از اِحلیلِ* خویشم. 

اِحلیل: آلت تناسلی مردانه

پس از پروازِ بازِ تیز چنگم،

به کف یک تسمه باشد با دو زنگم.

چنان چسبیده احلیلم به خایه،

که طفل مُنفَطِم* بر ثَدیِ* دایه.              

مُنفَطِم: از شیر گرفته. ثَدی: پستان

مرا کون فی المثل چاهِ خرابی،

کنارش دَلوی و کوته طنابی.

ترانه ای از عارف به خاطر افتخار السطنه دختر ناصرالدین شاه قاجار با صدای استاد شجریان

***

شکایت از پیری

دلم زین عمر بی حاصل سر آمد،

که ریش عمر هم کم، کم در آمد.

نه در سر عشق و نه در دل هوس ماند،

نه اندر سینه یارای نَفَس ماند.

گهی دندان به درد آید، گهی چشم،

زمانی معده می آید سر خشم.

فزاید چینِ عارض هر دقیقه،

نخوابد موی صُدْغَم* بر شقیقه.              

صُدْع (بر وزن قفل): شقیقه

در ایام جوانی بُد دلم ریش،

که می روید چرا بر عارضم ریش.

کنون پیوسته دل ریش* و پَریشَم،           

ریش: زخمی

که می ریزد چرا هر لحظه ریشم.

بدین صورت که بارَد مویم از سر،

همانا گشت خواهم اُشتُر گَر.

اَلا موتٌ یُباعُ فاشتریه،

فهذا العیش ما لا خیرَ فیهِ.                     

ترجمه و تفسیر اشعار عربی در پایان

ببند ایرج ازین اظهار غم دَم،

که غمگین می کنی خواننده را هم.

گرفتم یک، دو روزی زود مُردی،

چرا سوق* کلام از یاد بردی؟                       

سوق (بر وزن ذوق): مسیر

که مانده است اندر این جا جاودانی؟،

که می ترسی تو جاویدان نمانی؟

ترا صحبت ز عارف بود در پیش،

عَبَث* رفتی سر بیحالی خویش.                 

عَبَث: بی خودی، بیهوده

دل هوس سبزه و صحرا ندارد. این ترانه را عارف از زبان محمد علی شاه پس از خلع از سلطنت و پیروزی آزادیخواهان سروده است و از یکی از سرور های من می شنوید

بچه بازی

بدین جا تو رسید اشعار مخلص،

پریشان شد همه افکار مخلص.

که یارب بچه بازی خود چه کارست؟،

که بر آن عارف و عامی دچار است.

چرا این رسم جز در مُلک ما نیست،

و گر باشد بدینسان بَرمَلا نیست.

اروپایی بدان گردن فرازی،

نداند راه و رسم بچه بازی.

چو باشد مُلک ایران محشر خر،

خر نر می سپوزد بر خر نر.

شنید این نکته را دارای هوشی،

بر آورد از درون دل خروشی.

که تا این قوم در بندِ حجابند،

گرفتار همین شیء عِجابند.

حجاب دختران ماه غَبْغَب،

پسر ها را کند همخوابه ی شب.

تو بینی آن پسر شوخ است و شَنگ است،

برای عشق ورزیدن قشنگ است.

نبینی خواهر بی مِعجَرش* را،                

مِعجَر (بر وزن مهتر): روسری

که تا دیوانه گردی خواهرش را.

چو این محجوبه آن مشهودِ عام است،

نه بر عارف نه بر عامی مُلام *است.                 

مَلام : در خور سرزنش

اگر عارف در ایران داشت باور،

که باشد در سفر مِترِس* میسّّر.                      

ِمِترس(فرانسه): معشوقه

به کون ِ زیر سر هرگز نمی ساخت،

به «عبدی» جان و غیره دل نمی باخت.

تو طعم کُس نمی دانی که چون است!،

و الّا تف کنی بر هر چه کون است.

در آن محفل که باش فـَرج گُلگون،

ز کون صحبت مکن، گُه می خورد کون.

ترا اصل وطن کُس بود، کون چیست؟!،

چرا حُبّ وطن اندر دلت نیست؟!.

مگر حسّ وطن خواهی نداری،

که کُس را در ردیف کون  شماری؟.

بگو آن عارف عامی نما را،

که گم کردی تو سوراخ دعا را.

بُوَد کون کردن اندر رأی کُس کن،

چو جَلقی لیک جَلق با تعفّن.

در نکوهش حجاب

خدایا تا کی این مردان به خوابند،

زنان تا کی گرفتار حجابند؟.

چرا در پرده باشد طلعت یار،

خدایا زین معمّا پرده بردار.

مگر زن در میان ما بشر نیست؟،

مگر زن در تمیز خیر و شرّ نیست؟.

تو پنداری که چادر ز آهن و روست،

اگر زن شیوه زن شد مانع اوست؟.

چو زن خواهد که گیرد با تو پیوند،

نا چادر مانعش گردد نه روبند.

زنان را عصمت و عفّت ضرور است،

نه چادر لازم و نه چاقچور است.

زن رو بسته را ادراک و هُش نیست،

تآتر و رستوران ناموس کُش نیست.

اگر زن را بُوَد آهنگ حیزی،

بُوَد یکسان تآتر و پای دیزی.

بِنَشْمَد* در تهِ انبار پِشگل،          

نَشمیدن: خوشگذراندن

چنان کاندر رَواق* برج ایفل.                   

رواق: سقف

چه خوش این بیت را فرمود جامی،

مِهین استادِ کُلّ بعد از نظامی:

«پری رو تاب مستور ندارد،

در اَر بندی سر از روزن در آرد».

***

بیا گویم برایت داستانی،

که تا تأثیر چادر را بدانی.

در ایّامی که صاف و ساده بودم،

دَم کِرْیاس* در اِستاده بودم.         

کِریاس: آستانه

زنی بگذشت از آنجا با خَش و فَش،

مرا عِرقْ النّسا* آمد به جنبش.     

عِرق النسا: (مجازی) آلت تناسلی

ز زیر پیچه دیدم غبغب اش را،

کمی از چانه، قدری از لبش را.

چنان کز گوشه ی ابر سیه فام،

کند یک قطعه از مَه عرض ِ اندام.

شدم نزد وی و کردم سلامی،

که دارم با تو از جایی پیامی.

پری رو زین سخن قدری دو دل زیست،

که پیغام آور و پیغام دِه کیست؟!.

بدو گفتم که اندر شارِع عام*،                

شارع عام: ملاء عام

مناسب نیست شرح و بسط ِ پیغام.

تو دانی هر مَقالی* را مقامی ست،                  

مَقال: سخن

برای هر پیامی احترامی ست.

قدم بگذار در دالان خانه،

به رقص آر از شُعَف* بنیان خانه.               

شُعَف: شادی

پری وَش رفت تا گوید چه و چون،

مَنَشْ بستم زبان با مَکر و افسون.

سماجت کردم و اِصرار کردم،

بفرمایید را تکرار کردم.

به دستاویز آن پیغام واهی،

به دالان بُردَمَش خواهی، نخواهی.

چو در دالان هم آمد، شد فزون بود،

اتاق ِ جَنب ِ دالان بُردمش زود.

نشست آنجا به صد ناز و چَم و خَم،

گرفته روی خود را سخت محکم.

شگفت افسانه ای آغاز کردم،

در ِ صحبت به رویش باز کردم.

گهی از زن سخن گفتم گه از مرد،

گهی کان زن به مرد ِ خود چها کرد!.

سخن را گه ز خسرو دادم آیین،

گهی از بی وفایی های شیرین.

گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم،

ولی مطلب از اوّل بود معلوم.

مرا دل در هوای جُستن ِ کام،

پری رو در خیال ِ شرح ِ پیغام.

به نرمی گفتمش کای یار دَمساز،

بیا این پیچه را از رخ بر انداز.

چرا باید تو روی از من بپوشی؟!.

مگر من گربه می باشم تو موشی!.

من و تو هر دو انسانیم آخِر،

به خلقت هر دو یکسانیم آخِر.

بگو، بشنو، ببین، بر خیز، بنشین،

تو هم مثل منی ای جان شیرین.

ترا کان روی زیبا آفریدند،

برای دیده ی ما آفریدند.

به باغ جان ریاحین* اند، نِسوان*،           

ریاحین: گیاهان خوشبو

به جای وَرد* و نسرین اند نِسوان*.            

وَرد: گل سرخ     نسوان: زنان

چه کم گردد ز لطف ِ عارض ِ گُل،

که بروی بنگرد  بیچاره بلبل؟!.

کجا شیرینی از شکّـّر شود دور،

پَرَد گر دور او صد بار زنبور.

چه بیش و کم شود از پرتو ِ شمع،

گه بر یک شخص تابد یا به یک جمع؟.

اگر پروانه ای بر گُل نشیند،

گُل از پروانه آسیبی نبیند.

پری رو زین سخن بی حدّ بر آشفت،

ز جا بر خاست و با تندی به من گفت:

که من صورت به نا مَحرَم کنم باز؟!،

برو این حرف ها را دور انداز.

چه لوطی ها در این شهرند واه، واه،

خدایا دور کن الله، الله.

به من گوید که چادر واکُن از سر،

چه پرو رویی ست این الله اکبر؟!.

جهنم شو!، مگر من جِندِه باشم،

که پیش غیر بی روبَندِه باشم!.

از این بازی همین بود آرزویت،

که روی من ببینی، تف به رویت!.

الهی من نبینم خیر ِ شوهر،

اگر رو وا کنم بر غیر ِ شوهر.

برو گم شو عجب بی چشم و رویی،

چه رو داری که با من همچو گویی!.

برادر شوهر من آرزو داشت،

که رویم را ببیند، شوم نگذاشت.

من از زن های تهرانی نباشم،

از آن هایی که میدانی نباشم.

برو این دام بر مرغ دگر نـِه،

نصیحت را به مادر، خواهرت ده.

چون عَنقا* را بلند است آشیانه،             

عَنقا:مرغی افسانه‌ای که مظهر عزلت یا نایابی است

قناعت کن به تخم مرغ خانه.

کُنی گر قطعه، قطعه، بندم از بند،

نیفتد روی من بیرون ز رو بند.

چرا یک ذرّه در رویت حیا نیست،

به سختی مثل رویت سنگ پا نیست.

چه میگویی مگر دیوانه هستی؟،

گمان دارم عرق خوردیّ و مستی.

عجب گیر خری افتادم امروز!،

به چنگ اَلپَری* افتادم امروز.                           

اَلپَر: حُقِّه باز

عجب بر گشته اوضاع زمانه،

نمانده از مسلمانی نشانه.

نمیدانی نظر بازی گناه است،

ز ما تا قبر چار انگشت راه است.

تو میگویی قیامت هم شلوغ است،

تمام حرف مُلّا ها دروغ است؟.

تمام مجتهد ها حرف مُفت اند؟،

همه بی غیرت و گردن کلفت اند؟.

برو یک روز بنشین پای مِنبَر،

مسائل بشنو از ملاّی مِنبَر.

شب اوّل که ما تحت ات در آید،

به بالین ات نکیر و منکَر آید.

چنان کوبد به مغزت توی مَرْقَد،

که می رینی به سنگ ِ روی ِ مرقد!.

غرض آن قدر گفت از دین و ایمان،

که از گُه خوردنم گشتم پشیمان.

چو این دیدم لب از گفتار بستم،

نشاندم باز و پهلویش نشستم.

گشودم لب به عرض ِ بی گناهی،

نمودم از خطا ها عذر خواهی.

مکرّر گفتمش با مدّ و تشدید،

که گُه خوردم غلط کردم، ببخشید!.

دو ظرف آجیل آوردم ز تالار،

خوراندم یک، دو بادامش به اصرار.

دوباره آهن اش را نرم کردم،

سرش را رفته، رفته گرم کردم.

دگر اسم حجاب اصلاً نبردم،

ولی آهسته بازویش فشردم.

یقینم بود کز رفتار ِ این بار،

بغُرّد همچو شیر ِ ماده در غار.

جَهَد بر روی و مَنکوبم نماید،

به زیر خویش کُس کوبم نماید.

بگیرد سخت و پیچید خایه ام را،

لب بام آورد همسایه ام را.

سر و کارم دگر با لنگه کفش است،

تنم از لنگه کفش اینک بنفش است.

ولی دیدم به عکس، آن ماه رخسار،

تَحاشی* میکند، امّا نه بسیار.               

تحاشی: خود داری

تَغیّر میکند، امّا به گرمی،

تَشدّد میکند، لیکن به نرمی.

از آن جوش و تَغیّر ها که دیدم،

به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم.

شد آن دشنام های سختِ سنگین،

مُبَدّل بر جوان آرام بنشین‎ !‎

چو دیدم خیر، بَندِ لیفه* سست است،              

لیفه: زیر شلواری

به دل گفتم که کار ما درست است.

گشادم دست بر آن یار زیبا،

چو مُلا بر پلو مؤمِن به حلوا.

چو گُل افکندمش بر روی قالی،

دَویدم زی* اَسافِل* از اَعالی*                 

زی: به سوی اَسافِل: پایین  اَعالی: بالا

چنان از هول گشتم دستپاچه،

که دستم رفت از پاچین به پاچه.

از او جفتک زدن از من تپیدن،

از او پُر گفتن از من کم شنیدن.

دو دست او همه بر پیچه اش بود،

دو دست بنده در ماهیچه اش بود.

بدو گفتم تو صورت را نکو گیر،

که من صورت دهم کار خود از زیر.

به زحمت جوفِ لِنگ اش جا نمودم،

در ِ رحمت به روی خود گشودم.

کُسی چون غنچه دیدم نو شکفته،

گُلی بس نرم اما نیم خفته.

برونش لیموی خوش بوی شیراز،

درون خرمای شَهد آلود اهواز.

کُسی بشّاش تر از روی مؤمن،

منزّه تر ز خلق و خوی مؤمن.

کُسی هرگز ندیده روی نوره*،                

نوره: واجبی

دهن پر آب کن مانند غوره.

کُسی بر عکس کُس های دگر تنگ،

که با کیرم ز تنگی میکند جنگ.

به ضرب و زور بر وی بند کردم،

جِماعی چون نبات و قند کردم.

سرش چون رفت خانم نیز وا داد،

تمامش را چو دل در سینه جا داد.

بلی کیر است و چیز خوش خوراک است،

ز عشق اوست کاین کُس سینه چاک است.

روبنده و یا پیچه زمان قاجار در ایران

ولی چون عصمت اندر چهره اش بود،

از اوّل تا به آخر چهره نگشود.

دو دستی پیچه بر رخ داشت محکم،

که چیزی ناید از مستوری* اش کم.         

مستوری: پوشیدگی

چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه،

حرام ات باد گفت و زد به کوچه.

حجاب زن که نادان شد چنین است،

زنِ مستوره ی محجوبه این است.

به کُس دادن همانا وقع نگذاشت،

که با رو گیری اُلفت بیشتر داشت.

بلی شرم و حیا در چَشم باشد،

چو بستی چشم باقی پشم باشد.

اگر زن را بیاموزند ناموس،

زند بی پرده بر بام فلک کوس*.     

کوس: طبل بزرگ

به مستوری اگر پی برده باشد،

همان بهتر که خود بی پرده باشد.

برون آیند و با مردان بجوشند،

به تَهذیب* خصال خود بکوشند.     

تهذیب: پاکی

چو زن تعلیم دید و دانش آموخت،

رَواق ِ * جان به نور بینش افروخت.

رواق:(در اینجا) ساختمان

به هیچ اَفسون ز عصمت بر نگردد،

به دریا گر بیفتد تر نگردد.

چو خود بر عالَمی پرتو فشاند،

ولی خود از تعرّض * دور ماند.       

تعرّض: دست درازی

زن رفته کُلِژ*، دیده فاکولتِه،                   

کلژ، فاکولته (فرانسه) کالج، دانشکده

اگر آید به پیش تو دِکولتِه*.           

دکولته (فرانسه): یقه باز

چو در وی عفت و آزرم* بینی،       

آزرم: حیا

تو هم در وی به چشم شرم بینی.

تمنای غلط از وی محال است،

خیال بد در او کردن خیال است.

برو ای مرد فکر زندگی کن،

نیی خر تَرکِ این خر بندگی کن.

برون کن از سر نحس ات خرافات،

بجنب از جا که فی التأخیر آفات.

گرفتم من که این دنیا بهشت است،

بهشتی حور در لفافه زشت است.

اگر زن نیست عشق اندر میان نیست،

جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست.

به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟،

که تو بقچه و چادر نمازی؟.

تو مِرآت* جمال ذوالجلالی،           

مِرآت: آیینه

چرا مانند شلغم در جوالی؟!.

سر و ته بسته چون در کوچه آیی،

تو خانم جان نه، بادمجانِ مایی.

بدان خوبی در این چادر کَریهی،

کَــَریه (بر وزن فریب): نفرت انگیز

به هر چیزی بجز انسان شبیهی.

بدان خوبی در این چادر کَریهی، به هر چیزی بجز انسان شبیهی.

کجا فرمود پیغمبر به قرآن،

که باید زن شود غول بیابان؟

کدام است آن حدیث و آن خبر کو؟

که باید زن کند خود را چو لولو؟.

تو باید زینت از مردان بپوشی،

نه بر مردان کنی زینت فروشی.

چنین کز پای تا سر در حریری،

زنی آتش به جان، آتش نگیری‎!‎.

به پا پوتین و در سر چادر ِ فاق*،   

فاق: شکاف دار

نمایی طاقت بی طاقتان، طاق.

بیندازی گل و گلزار بیرون،

ز کیف و دستکش دل ها کنی خون.

شود محشر که خانم رو گرفته،

تعالی الله از آن رو کو گرفته‎ .!‎

پیمبر آنچه فرمودست آن کن،

نه زینت فاش و نه صورت نهان کن.

حجاب دست و صورت خود یقین است،

که ضدّ نَصّ *قرآن مُبین است.       

نَصّ : حکم روشن

به عصمت نیست مربوط این طریقه،

چه ربطی گوز دارد با شقیقه؟.

مگر نه در دهات و بین ایلات،

همه رو باز باشند آن جمیلات.

چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟،

رواج عشوه در بازار شان نیست؟.

زنان در شهرها چادر نشینند،

ولی چادر نشینان غیر ِ این اند.

در اَقطار* دگر زن یار مرد است.     

اَقطار: افق ها

در این محنت سرا، سربار ِ مرد است،

به هر جا زن بود هم پیشه با مرد.

در این جا مرد باید جان کَنَد فرد،

تو ای با مُشک و گُل هم سنگ و همرنگ،

نمی گردد در این چادر دلت تنگ؟.

نه آخِر غنچه در سیر ِ تکامل،

شود از پرده بیرون تا شود گل.

تو هم دستی بزن این پرده بردار،

کمال خود به عالَم کن نمودار.

تو هم این پرده از رخ دور می کُن،

در و دیوار را پر نور می کن.

فدای آن سر و آن سینه ی باز،

که هم عصمت در او جمع است و هم ناز.

خدایا تا به کی ساکت نشینم؟!،

من این ها جمله از چشم تو بینم،

همه ذرّات عالم مَنتَر توست،                  

مَنتَر: مسخره

تمام حُقِّه ها زیر سر توست.

چرا پا توی کفش ما گذاری؟،

چرا دست از سر ما بر نداری؟.

به دست تُست وُسع و تنگ دستی،        

وُسع: گشایش

تو عزّت بخشی و ذلّت فرستی.

تو این آخوند و مُلّا آفریدی،

تو توی چُرت ما مردم دویدی.

خداوندا مگر بی کار بودی

که خَلق مار در بستان نمودی؟

چرا هر جا که دَأبی زشت دیدی،   

دأب: عادت

برای ما مسلمانان گزیدی؟.

میان مسیو و آقا چه فرق است؟،

دفاع مرد غیرمند از ناموس خود در وسط خیابان!. و زن بیچاره بچه شیرخوار در بغل.

که او در ساحل، این در دِجله غرق است؟!.

به شرع احمدی پیرایه بس نیست؟،

زمان رفتن این خار و خَس نیست؟.

بیا از گردن ما زنگ وا کن،

ز زیر بار خر مُلّا رها کن.

***

خدایا کی شود این خلق خسته،

از این عقد و نکاح چشم بسته؟

بود نزد خِـرَد اَحلی* و اَحسن*،     

اَحلی (احلا): حلال تر   اَحسن: بهتر

زنا کردن از این سان زن گرفتن.

بگیری زن ندیده روی او را،

بری نا آزموده خوی او را.

چو عصمت باشد از دیدار مانع،

دگر بسته به اقبال است و طالع.

به حرف عمّه و تعریف خاله،

کنی یک عمر گوز خود نواله*.       

نواله: لقمه

بدان صورت که با تعریف بقّال،

خریداری کنی خربوزه ی کال.

و یا در خانه آری هندوانه،

ندانسته که شیرین است یا نه.

شب اندازی به تاریکی یکی تیر،

دو روز بعد از عمرت شوی سیر.

سپس جویید کام خود زهر کوی،

تو از یک سوی و خانم از دگر سوی.

نخواهی جَست چون آهو از این بند،

که مغز خر خوراک ات بوده یک چند.

برو گر می شود خود را کن اخته،

که تا تخم ات نماند لای تخته.

در ایران تا بود مُلّا و مُفتی،

به روز بدتر از این هم بیفتی.

فقط یک وقت یک آزاده بینی،

یکی چون آیت الله زاده* بینی.             

توضیح در پایان

دگر باره مَهار از دست در رفت،

مرا دیگ سخن جوشید و سر رفت.

سخن از عارف و اطوار او بود،

شکایت در سر رفتار او بود.

که چون چشمش فتد بر کون کم پشم،

بپوشد از تمام دوستان چَشم.

اگر روزی ببینم روی ماهش،

دو دستی میزنم توی کلاهش.

نصیحت ایرج میرزا به عارف

شنیدم تا شدی عارف کلاهی،

گرفته حُسن ات از مَه تا به ماهی.

ز سر تا مولوی* را بر گرفتی،                

مولوی: عمامه

بساط خوشگلی از سر گرفتی.

به هر جا میروی خلق اند حیران،

که این عارف بـُوَد یا ماه تابان؟!.

زن و مرد از برایت غش نمایند،

برایت نعل در آتش نمایند.

چو میشد با کلاهی ماه گردی،

چرا این کار را زوتر نکردی؟.          

زوتر: زود تر

گرت یک نکته گویم دوستانه،

به خرج ات میرود آن نکته یا نه؟!.

من و تو گر به سر مَشْعَل فروزیم،

به آن جفت سبیل ات هر دو گوزیم.

تو دیگر بعد از این آدم نگردی،

ز آرایش فزون و کم نگردی.

نخواهی شد پس از چل سال زیبا،

تو خواهی مولوی بر سر بنه یا.

نیفزاید کُلَه بر مردی ات هیچ،

تَغیّر هم مکن بر مولوی پیچ.

بیا عارف بگو چون است حالت،

چه بود از مشهدی گشتن خیالت؟.

ترا بر این سفر کی کرد تشویق،

تو و مشهد؟؛ تو و این حُسْن توفیق؟.

تو و مَحْرم شدن در خَرگَه* اُنس؟،  

خَرگَه: سرا پرده

تو و محرم شدن در کعبه ی قُدس؟.

تو و این آستانِ آسمان جاه؟،

مگر شیطان به جَنّت می بَرَد راه؟.

مَرَنج از من که امشب مست بودم،

به مستی با تو گُستاخی نمودم.

من امشب ای برادر، مستِ مستم،

چه باید کرد؟؛ مخلص مِی پرستم.

ز فرط مستی از دستم فُتَد کِلک،   

کِلک: قلم

چکد مـِی گر بیفشارم به هم پلک.

کنار سفره از مستی چنانم،

که دستم گم کند راه دهانم.

گهی بر در خورم گاهی به دیوار،

به هم پیچید دو پایم لام، الف وار.

چو آن نو کوزه های آب دیده،

عرق اندر مَساماتَم* دویده. 

مَسامات: سوراخ های پوست

گَرَم در تن نبودی جامه ی کِش،

شدی غرق عرق بالین و بالش.

اگر کبریت خواهم بر فروزم،

همی ترسم که چون الکل بسوزم.

چو هم کاه از من و هم کاه دانم،

دلیل این همه خوردن ندانم.

حواسم همچنان بر باده صرف است،

که گویی قاضی ام وین مالِ وقف است.

من ایرج نیستم دیگر، شرابم،

مرا جامِد مَپندارید، آبم.

الا ای عارف نیکو شمایل،

که باشد دل به دیدار تو مایل.

چو از دیدار رویت دور ماندم،

ترا بی مایه و بی نور خواندم.

ولی در بهترین جا خانه داری،

که صاحب خانه ای جانانه داری.

گوارا باد مهمانی به جان ات،

که باشد بهتر از جان میزبان ات.

رشیدُ القَد، صحیح الفعل و القول،

فتاده آن طرف حتی ز لاحول*.       

توضیح در آخر

مؤدب، با حیا، عاقل، فروتن،

مُهَذَّب*، پاک دل، پاکیزه دیدن.      

مُهَذَّب: پاکیزه

خلیق* و مهربان و راست گفتار،    

خَلیق: خوش اخلاق

توانا با توانایی کم آزار.

ندارد با جوانی هیچ شهوت،

به خلوت پاک دامن تر ز جَلوت*،    

جَلوت: آشکار، پیدا

چو دیده مرکزی ها را همه دزد،

خیانت کرده و برداشته مزد.

ز مرکز رشته ی طاعت گسسته،

کمر شخصاً به اصلاحات بسته.

یکی ژاندارمری بر پا نموده،

شادروان کلنل محمد تقی خان پسیان، فرمانده ژاندارمری خرسان

که دنیا را پر از غوغا نموده.

به هر جا یک جوانی با صلاح است،

در این ژاندارمری تحت السِلاح* است.     

تحت السلاح: حاضر به خدمت

همه با قوّت و با استقامت،

صحیح البُنیه و خوب و سلامت.

چو یک گویند و پا کوبند بر خاک،

بیفتد لرزه بر اندام افلاک.

در آن ژاندارمری کرده است تأسیس،

منظّم مکتبی از بهر تدریس.

گروهی بچّه ژاندارمند در وی،

که اللهم َاحفِظهم مِن الُغی.         

توضیح در آخر

همه شِکّر دهن شیرین شمایل،

همانطوری که میخواهد ترا دل.

به رزم دشمن دولت چو شیرند،

به خون عاشقان خوردن دلیرند.

عبوسانند اندر خانه ی زین،

عروسانند گاه عزّ و تمکین.

همه بر هر فنون حَرب حایز*،                 

حایز: دارا

همه گوینده ی هَل مِن مبارز.                 

توضیح در آخر

همه دانای فن دارای عِلمَند،

تو گویی از قشون ویلهلم اند.                 

توضیح در آخر

به گاه جَست و خیز و ژیمناستیک،

تو گویی هست اعضاشان ز لاستیک.

کَشند ار صف ز تهران تا به تجریش،

نبینی شان به صف یک مو پس و پیش.

چنان با نظم و با ترتیبِ عالی،

که اندر ریسمان، عِقد لَآلی*.                 

عِقد لَآلی: گردن بند جواهر

همانا عارف این اطفال دیده ست،

که در ژاندارمری منزل گزیده ست.

بیا عارف که ساقت سُم در آرَد،

میان لُنْبَرین* ات دُم در آرد.           

لُنْبَر: کَفَل

شنیدم سوءِ خُلق ات دَبّه کرده،

همان یک ذرّه را یک حَبّه کرده.

ترقّی کرده ای در بد اَدایی،

شدستی پاک مالیخولیایی.

ز منزل در نیایی همچو جوکی*،    

جوکی: مرتاض

کنی با مهربانان بد سلوکی.

ز گل نازک تَرَت گویند و رنجی،

مَجُنب از جای خود عارف که گنجی.

یکی گوید که این عارف خیالی ست،

یکی گوید که مغزش پاک خالی ست.

یکی بی قید و  بی حالت شناسد،

یکی وَردار و وَرمالت شناسد.

یکی گوید که آبِ زیر کاه است،

یکی گوید که خیر این اشتباه است.

یکی اصلاً تو را دیوانه گوید،

یکی هم مثل من دیوانه جوید.

سر راه حکیمی فَحْل* و دانا،                 

فَحْل: (در اینجا) خردمند

شنیدم داشت یک دیوانه مأوا.

بُد آن دیوانه را با عاقلان جنگ،

سر و کارش همیشه بود با سنگ.

ولی چشمش که بر دانا فتادی،

بر او از مهر لبخندی گشادی.

از این رفتار او دانا برآشفت،

در این اندیشه شد و با خویشتن گفت.

یقیناً از جنون در من نشان است،

که این دیوانه با من مهربان است.

همانا بایَدَم کردن مُداوا،

که تا زایل شود جنسیّت از ما.

یقیناً بنده هم گمراه گشتم،

که عارف جوی و عارف خواه گشتم.

بود ناچار میل جنس بر جنس،

مولیتر میل می وَرزد به هِنسنِس.           

توضیح در آخر

مگو عارف پرستیدن چه شیوه ست،

که در جنگل سَبیکه* جزء میوه ست.       

سبیکه: فلز گداخته

***

بیا عارف که دنیا حرف مفت است،

گهی نازک گهی پَخ گه کلفت است.

جهان چون خوی تو نقش بر آب است،

زمانی خوش اُغُر گه بد لعاب است.

گهی ساید سر انسان به مریّخ،

گهی در مَقعد انسان کند میخ.

«گهی عزّت دهد گه خوار دارد»‎،

‎»‎از این بازیچه ها بسیار دارد».

یکی را افکند امروز در بند،

کند روز دگر او را خداوند.

اگر کارش وِفاقی* یا نفاقیست،              

وِفاق: یکدلی

تمام کار عالَم اتّفاقیست.

نه مهر هیچکس در سینه دارد،

نه با کس کینه ی دیرینه دارد.

نه مهرش را نه کین اش را قرار است،

نه آن اش را نه این اش را مَدار است.

به دنیا نیست چیزی شرط چیزی،

ز من بشنو اگر اهل تمیزی.

به یونان این مثل مشهور باشد،

که رَبّ النوعِ روزی کور باشد.

دهد بر دهخدا نعمت همانجور،

که صد چندان دهد بر «قاسم کور».         

توضیح در آخر

به نادان آن چنان روزی رساند،

که صد دانا در آن حیرت بماند.

در این دنیا به از آن جا نیایی،

که باشد یک کتاب و یک «کتابی»*.

کتابی: مشروب بغلی، بطری پهن تو جیبی

کتاب ار هست کمتر خور غم دوست،

که از هر دوستی غمخوار تر اوست.

نه غَمّازی* نه نَمّامی* شناسد،   

غَمّازی: ناز و عشوه   نَمّامی: سخن چینی

نه کس از او نه او از کس هراسد.

چو یاران دیر جوش و زود رو نیست،

رفیق پول و در بند پلو نیست.

نشیند با تو تا هر وقت خواهی،

ندارد از تو خواهش های واهی*.   

واهی: بیهوده

بگوید از برایت داستان ها،

حکایت ها کند از باستان ها.

نه از خوی بدش دلگیر گردی،

نه چون از عارف از وی سیر گردی.

***

تو عارف واقعاً گوساله بودی،

که از من این سفر دوری نمودی.

مگر کون قحط بود اینجا قلندر،

که ترسیدی کنم کون ترا تر.

گرفتی گوشه ژاندارمری را،

به موسی بر گزیدی سامری را.     

توضیح در آخر

بیا امروز قدر هم بدانیم،

که جاویدان در این عالم نمانیم.

بیا تا زنده ام خود را مکن لوس،

که فردا می خوری بهر من افسوس.

پس از مرگم سرشک غم بباری،

به قبرم لاله و سنبل بکاری.

یادی از یاران تهران

بگو عارف من ز احبابِ تهران،                  

احباب: یاران

که می بینم همه شب خواب تهران.

بگو آن کاظم بد آشتیانی،            

توضیح در آخر

اواخر با تو الفت داشت یا نی؟!

کمال السلطنه حالش چطور است؟،

دخو با اعتصام اندر چه شور است؟!.

یوسف اعتصامی (اعتصام الملک) پدر پروین اعتصامی

دخو: علی اکبر دهخدا

به عالم خوش دل از این چار یارم،

فدای خاک پای هر چهارم.

ادیب السلطنه بعد از مرارات،

موفق شد به جبران خسارات.

چه می فرمود آقای کمالی،

دمکرات، انقلابی، اعتدالی

برد جوف دکان پیشی، پسی را؟

به چنگ آرد تقی خانی کسی را.

سرش مویی در آوردست یا نه؟!،

بود یا نه در آن تنگ آشیانه؟.

سرش بی مو و لیکن دل پذیر است،

خدا مرگم دهد این وصف کیر است.

بدیدم اصفهانی زیر و هم روی،

ندیدم اصفهانی من بدین خوی.

اگر یک همچو او در اصفهان بود،

یقیناً اصفهان نصف جهان بود.

کمالی نیک خوی و مهربان است،

کمالی در تن احباب جان است.

کمالی صاحب فضل و کمال است،

کمالی مُقتدای* اهل حال است.            

مُقتدا: پیشوا

کمالی صاحب اخلاق باشد،

کمالی در فتوت طاق باشد.

کمال را صفات اولیایی است،

کمالی در کمالِ بی ریایی است.

کمالی در سخن سنجی وحیدست*،      

وَحید: یگانه

ولو خود دستجردی هم ندیدست.

کمالی در فن حکمت سرایی،

بود همچون مَلِک در بی وفایی.

کمالی را کمالات است بی حدّ،

نداند لیک چای خوب از بد.

تمیز چای خوب و بد ندارد،

و الّا هیچ نقصی خود ندارد.

اگر رفتی تو پیش از من به تهران،

ز قول من سلام اش کن فراوان.

بگو محروم ماندم از جنابت،

نخواهم دید دیگر جز به خوابت.

من و رفتن از اینجا باز تا ری!

میسّر کی شود هیهات و هی، هی!.

گر از سر چشمه تا سر تخت باشد،

سفر با ضعف پیری سخت باشد.

چو دور است از من آثار سلامت،

فُتَد دیدار لاشَّک* بر قیامت.         

لاشّک: بدون تردید

‎***

ندانم در کجا این قصّه دیدم،

و یا از قصّه پردازی شنیدم.

که دو روبه یکی ماده یکی نر،

به هم بودند عمری یار و هم سر.

مَلِک با خیل تازان شد به نَخجیر*،           

نـَخجیر: شکار

کشیدند آن دو روبه را به زنجیر.

چو پیدا گشت آغاز جدایی،

عیان شد روز ختم آشنایی.

یکی مویه کنان با جفت خود گفت،

که دیگر در کجا خواهیم شد جفت.

جوابش داد آن یک از سر سوز،

همانا در دکان پوستین دوز.

ز من عرض ارادت کن مَلِک* را،

ملک الشعراء بهار

منظور ملک الشعرای بهار

به هر سِلک شریفی مُنسَلِک* را.           

مُنسَلِک: داخل شونده

مَلِک آن طعنه بر مهر و وفا زن،

به آیین مَحَبّت پشت پا زن.

مَلِک دارای آن مغز سیاسی،

که می خندد به قانون اساسی.

مَلِک دارای آن حدِّ فَضایل،

که تعدادش به من هم گشته مشکل.

بگو شهزاده هاشم* میرزا را،

شاهزاده هاشم افسر

نمی پرسی چرا احوال ما را.

وکالت گر دهد تغییر حالت،

عجب چیز بدی باشد وکالت!.

چو بینی اِقتدار المُلک ما را،

بزن یک بوسه بر رویش خدا را.

الهی زنده باد آن مرد خَیِّـِر،

همایون پیر ما آقای نَیِّـِر.

بود شه زاده ی مِرآت سلطان،

مُصَفّا از کدورت های دوران.

امیدم آن که چون در بعـضِ اوقات،

کند با نصرت الدوله ملاقات.

رسانَد بر وی از من بندگی ها،

کند اظهار بس شرمندگی ها.

در ایران گر یکی شه زاده باشد،

همین شه زاده ی آزاده باشد.

جوانی کامرانی نیک نامی،

خدا دادش تمامی با تمامی.

جز او ایران به کس نازِش ندارد،

جز این یک تیر در تَرکِش ندارد.

پدر گر جزء آباء لِئام* است،          

آباء لِئام: پدران فرومایه

پسر سرخیل اَبناء کِرام* است.     

اَبناء کِرام: فرزندان ارجمند

شود فیروز کارِ مُلک آن روز،

که باشد رشته اش در دست فیروز.

نکرده هیچ یک دم خدمت او،

تَـنَعُّم* می کنم از نعمت او.          

تَـنَعُّم: در آسایش زیستن

مرا او بر خراسان کرد مأمور،

از او من شاکرم تا نَفْخَه ی صور*.   

نَفْخَه ی صور: شیپور قیامت

مرا باید که دارم نعمت اش پاس،

پیمبر گفت مَن لَم یَشکُر الناس.    

توضیح در آخر

به گیتی بیش مانی، بیش بینی،

زمانی نوش و گاهی نیش بینی.

بمان و بین جمادی و رجب را،

که بینی العجب ثم العجب* را.      

شگفتی پشت شگفتی

در این گیتی عجب دیدن عجب نیست،

عجب بِـِین جمادیّ و رجب نیست.

از این مرد و زن شمس و قمر نام،

نزاید جز عـَجـَب هر صبح و هر شام.

من از عارف در این ایام آخر،

بدیدم آنچه نتوان کرد باور.

بیا عارف که روی کار برگشت،

ورا با تو روابط تیره تر گشت.

شنیدم در تیاتر باغ ملّی،

برون انداختی حُمق جبّلی*.                  

حماقت ذاتی

نمود اندر تماشاخانه ی عام،

ز اندامت خریّت عرض اندام.

به جای بد کشانیدی سخن را،

بسی بی ربط خواندی آن دهن را.

نمی گویم چه گفتی شرمم آید،

ز بی آزرمی ات آزرمم آید.             

آزَرم: حیا

چنین گفتند کز آن چیز عادی،

همی خوردی ولی قدری زیادی.

الهی می زد آواز ترا سِن،

که دیگر کس نمی دیدَت سر سِن.

ترا گفتند تا تصنیف سازی،

نه از شیشه اِماله قیف سازی.

کنی با شعر بد عرض کیاست،

غزل سازی و آن هم در سیاست.

تو آهویی مکن جانا گُرازی،

تو شاعر نیستی تصنیف سازی.

از تصنیف های عارف: نمیدانم چه در پیمانه کردی؟، تو لیلی وَش مرا دیوانه کردی

عجب اشعار زشتی ساز کردی،

عجب مشت خودت را باز کردی.

برادر جان خراسان است اینجا،

سخن گفتن نه آسان است اینجا.

خراسان مردم باهوش دارد،

خراسانی دو لب، دَه گوش دارد.

همه طلاب او دارای طبع اند،

نه تنها پی رو قُراء سَبع* اند.                 

هفت قاری قرآن

نشسته جَنب هر جمعی ادیبی،

ز انواع فضایل با نصیبی.

خراسان جا، چو نیشابور دارد،

که صد پیشی به پیشاوور دارد.

نمایند اهل معنی ریشخند ات،

چو میخوانند اشعارِ چرند ات.

کسانی می زنند از بهر تو دست،

که مثل تو نادان اند یا مست.

شود شعر تو خوش با زورِ تحریر،

چو با زورِ بَـزَک روی زن پیر.

به داد تو رسیده ای دل، ای دل،

و گرنه کار شعرت بود مشکل.

برو عارف که مِهر از تو بریدم،

به ریش هر چه قزوینی است ریدم.

چو عارف نامه آمد تا بدن حدّ،

یکی از دوستان از در درآمد.

بگفتا گرچه عارف بد زبان است،

ولیکن بر شماها میهمان است.

به مهمان شَفْقَت و اِنعام باید،                

اِنعام و اِکرام: بزرگداشت

ولو عارف بود ، اِکرام باید.

نباید بیش از این خون در دلش کرد،

گُهی خوردست می باید ولش کرد.

بیا عارف دوباره دوست گردیم،

دو مغز اندر دل یک پوست گردیم.

ترا من جان عارف دوست دارم

ز مِهر است این که گَه پشتت بخارم،

ترا من جان عارف بنده باشم،

دعا گوی تو ام تا زنده باشم.

بیا تا گویمت رندانه پندی،

که تا لَذّت بری از عمر چندی.

تو این کِرم سیاست چیست داری؟!،

چرا پا بر دُم افعی گذاری؟.

برو چندی در کون را بکن چِفت،

میفکن بر سر بی زخم خود زِفت*.          

زفت: صَمغ

مکن اصلا سخن از نظم و یاسا*،            

یاسا: قانون

ز شرّ مَعدلت خواهی بیاسا.

سیاست پیشه مردم، حیله سازند،

نه مانند من و تو پاک بازَند.

تماماً حُقِّه باز و شارلاتان اند،

گهی مشروطه گاهی مُستَبِّد اند.

به هر تغییرِ شکلی مستعد اند،

به هر جا هر چه پاش افتاد آنند.

تو هم قزوینی ملای رومی،

به هر صورت درآ، مانند مومی.

تو هم کمتر نئی از آن رُنودا،

کَهَر کمتر نباشد از کبودا.

همانا گرگ بالان دیده باشی،

تو خیلی پاردُم ساییده باشی.               

پاردُم ساییده: بی شرم

ولیکن باز گاهی چرخ بی پیر،

دهد اشخاص زیرک را دمِ گیر.

فراوان مرغ زیرک دیده ایام،

که افتادند بهر دانه در دام.

سیاست پیشگان در هر لباس اند،

به خوبی همدگر را می شناسند.

همه دانند زین فن سودشان چیست،

به باطن مقصد و مقصودشان چیست.

از این رو یکدگر را پاس دارند،

یکیشان گر به چاه افتد در آرند.

من و تو زود در شرّش بمانیم،

که هم بی دست و هم بی دوستانیم.

چو ما از جنس این مردم سواییم،

نشانِ کین و آماج بلاییم.

نمی دانی که ایران است اینجا،

حراج عقل و ایمان است اینجا.

نمی دانی که ایرانی چه چیزست،

نمی دانی چقدر این جنس حیزست.

بزرگان وطن را از حماقه،

نباشد بر وطن یک جو علاقه.

یکی از انگلستان پند گیرد،

یکی با روس ها پیوند گیرد.

به مغز جمله این فکر خسیس است،

که ایران مال روس و انگلیس است.

بزرگان در میان ما چنین اند،

از آنها کمتران کمتر از این اند.

بزرگان اند دزد اختیاری،

ولی این دسته دزد اضطراری.

به غیر از نوکری راهی ندارند،

والّا در بساط آهی ندارند.

تهی دستان گرفتار معاش اند،

برای شام شب اندر تلاش اند.

از آن گویند گاهی لفظ قانون،

که حرف آخر قانون بود نون.

اگر داخل شوند اندر سیاست،

برای شغل و کار است و ریاست.

تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست،

ایرج میرزا: تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست،
امیدی جز به سردار سپه نیست.

امیدی جز به سردار سپه نیست.

رعایا جملگی بیچارگان اند،

که از فقر و فنا آوارگان اند.

ز ظلم مالک بی دین هلاک اند،

به زیر پای صاحب مِلک خاک اند.

تمام از جنس گاو و گوسفند اند،

نه آزادی نه قانون می پسند اند.

چه دانند این گروه ابله دون*،                          

دون: پَست

که حُریّت* چه باشد، چیست قانون؟.      

حرِیّت: آزادی

چو ملّت این سه باشند ای نکو مرد،

چرا باید بکوبی آهن سرد؟.

به این وصف از چنین ملّت چه جویی؟،

به این یک مشت پُر علّت چه گویی؟.

برای همچو ملّت همچو مردم،

نباید کرد عقل خویش را گم.

نباید بُرد اسم از رسم و آیین،

به گوش خر نباید خواند یاسین.

تو خود گفتی که هر کس بود بیدار،

در ایران می رود آخر سر دار.

چرا پس می خری بر خود خطر را،

گذاری زیر پای خویش سر را.

کنی با خود اَعالی* را اَعادی*،     

اَعالی: بلند مرتبه ها     آَعادی: دشمنان

نبینی در جهان جز نامُرادی.

بیا عارف بکن کاری که گویم،

تو با من دوستی، خیر تو جویم.

اگر خواهی که کارت کار باشد،

همیشه دیگ بخت ات بار باشد.

دو ذرعی* مولوی را گـُنده تر کن،  

ذَرع: گَز

خودت را روضه خوانی معتبر کن.

چو ذوقت خوب و آوازت ستوده است،

سوادت هم اگر کم بود، بودست.

عموم روضه خوان ها بی سوادند،

ترا این موهبت تنها ندادند.

مسائل کن بر از زادُالمَعادا*،         

از کتاب های مذهبی شیعه

فراهم کن برای خویش زادا.

بدان ازبر بحار* و جوهری* را،                 

از کتاب های مذهبی شیعه

نژاد جنّ و فامیل پری را.

احادیث مزخرف جعل می کن،

خران گریه خر را نعل می کن.

بزن بالای منبر زیر آواز،

بیفکن شور در مجلس ز شهناز*.

از دستگاه های موسیقی ایرانی

چو اشعار نکو بسیار دانی،

بگیرد مجلس ات هر جا که خوانی.

سر منبر وزیران را دعا کن،

به صدق ار نیست ممکن، با ریا کن.

بگو از همّت این هیأت ماست،

که در این فصل پیدا می شود ماست.

ز سعی و فکر آن دانا وزیر است،

که سالم تر غذا نان و پنیر است.

از آن با کّله در کار اداره،

فرنگی ها نمایند استعاره.

ز بس داناست آن یک در وزارت،

بَرَند اسم شریف اش با طهارت.

فلان یک دیپلم اصلاح دارد،

ز سر تا پای او اصلاح بارد.

در این فن اولین شخص جهان است،

نه آرشاک آنچنان نه خاصه خان است.

ز اصلاح اش چه می خواهی از این بیش؟!،

که نبود در وزارتخانه یک ریش.

به جای پیر های مُهملِ زار،

جوانان مُجرَّب را دهد کار.             

مُجرَّب: با تجربه

به تخم اش گر همه پیران بمیرند،

اگر مُردند هم مُردند، پیرند.

ز استحکام سُم، و ز سختی پوز،

کند صد عضو را ناقص به یک روز.

شب و روزان یکی قانون نویسد،

ببیند هر چه گُه کاری بلیسد.

کثافت کاری پیشینیان را،

نگویم تا نیالایم دهان را.

از آن روزی که این عالی مقام است،

تمام آن کثافت ها تمام است.

وکیلان را بگو روح الامین* اند،       

روح الامین: جبرئیل

ز عرش افتاده پابند زمین اند.

مقدّس زاده اند از مادر خویش،

گناه است اَر کــُنی مرغان شان کیش.

یقیناً گر ز بی چیزی بمیرند،

به رشوت از کسی چیزی نگیرند.

به جز شهریه مقصودی ندارند،

به هیچ اسم دگر سودی ندارند.

فقط از بهر ماهی چند غاز است،

که این بیچاره ها را چشم باز است.

غم ملّت ز بس خوردند مُردند،

ورم کردند از بس غصه خوردند.

ز مشروطیّت و قانون مزن دَم،

مکن هرگز ز وضع مملکت ذَم*.

ذَم: نکوهش

بزرگان هم چو بینند این عجب را،

که عارف بسته از تَعبیب* لب را،   

تَعبیب: عیب جویی

کنند آجیل و ماجیل تو را کوک،

نه مستأصل شوی دیگر نه مَفلوک.

نه دیگر حبس می بینی نه تبعید،

نه دیگر بایدت هر سو فرارید.

بخور با بچه خوشگل ها عرق را،

بشوی از حرف بی معنی ورق را.

اگر داری بُتی شیرین و شنگول،

که وافورت دهد با دست مقبول.

بکش تریاک و بر زلفش بده دود،

تماشا کن به صُنع حَیّ مَودود.       

مودود: محبوب

بزن با دوستان در بوستان سور،

ببر سور از نکو رویان پاسور.

به عشق خَدّ* خوب و قد موزون،             

خَدّ: رخسار

بخوان گاهی نوا*، گاهی همایون*.         

از دستگاه های موسیقی ایرانی

چو تصنیف ات بلند آوازه گردد،

روان اهل معنی تازه گردد.

خدا روزی کند عیشی چنین را،

عموم مؤمنات و مؤمنین را.

جلایرنامه ی قائم مقام است،

که سرمشق من اندر این کلام است.

اگر قائم مقام این نامه دیدی،

جلایرنامه ی خود را دریدی.

جلایر را جلایر بنده کردم،

جلایرنامه را من زنده کردم.

به شوخی گفته ام گر یاوه ای چند،

مبادا دوستان از من برنجند.

بیارم از عرب بیتی دو مشهور،

که اهل دانشم دارند معذور.

اذا شاهَدتَ فی َنظمی َفتوراً،

و وهناً فی بیانی لِلمعانی،

فَلاتَنسَب لِنقصی اِنَّ رقصی،

علی َتنشیطِ ابناءِ الزَّمان.

در این جا منظومه «عارفنامه» به پایان رسید. تنها باید معانی کلمات عربی و همچنین توضیحی در باره چند اسم خاص و علت رنجش ایرج از عارف بدهم.

علت رنجش ایرج از عارف به قلم شادروان دکتر محمد جعفر محجوب

تصنیف، ساز و آواز در مایه ی سه گاه به یاد عارف قزوینی

                                                                   

 

Sharing is caring!

مطالب مرتبط

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!