مرا به خیر تو امیّد نیست، شر مرسان

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت، و قصیده ای در ثنای او بر خواند.

فرمود تا جامه از او برکَنَند، و از دِه بدر کُنند. مسکین، برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند: سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته.

امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت: جامه خود می‌خواهم اگراِنعام فرمایی

امیدوار بوَد آدمى به خیر کسان،

مرا به خیر تو امید نیست، شر مَرَسان

سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود، و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!