مرگ پایان راه نیست

آن دم که از دست رفتن همرزم به خاک افتاده ای،

قلب و روح ما را غرق ماتم و اندوه می کند.

و به هنگام فرا رسیدن لحظه ی آن وداع جان گداز،

که جز طلب آمرزش چاره ی دیگری برایمان باقی نمی ماند؛

در چنان لحظه ای، ایمان می آوریم به کلام ات،

که با رفتن ات روحی تازه به آن دمیدی،

و حیاتی دوباره به آن بخشیدی،

و بدینسان به ما آموختی که ما نیز راهت را ادامه دهیم،

و به همان راهی برویم که تو رفتی،

زیرا که مرگ پایان راه نیست.

«از یک مارش عزای ارتش اسپانیا»

خوانندگانی چند، پرسیده اند که ” مرگ پایان راه نیست ” اشاره به چیست؟؛ و خانم الهه م. هم در باره ی آن فرد نظامی که عکس اش را در سمت چپ وبلاگ های من می بینید پرسش هایی کرده اند.

جملات بالا ترجمه ی فارسی ابیات مارش عزای نیرو های مسلح اسپانیاست که به هنگام تشییع جنازه ی آن گلگون کفنان خوانده می شود. برای شنیدن مارش مزبور که توسط دسته ی موزیک نیروی زمینی اسپانیا نواخته شده است و همچنین قرائت متن اسپانیایی آن اشعار به وبلاگ اسپانیایی من بروید و روی نگاره (آیکون) بلندگو که زیر عکس یدالله قرار دارد کلیک کنید. برای رفتن به وبلاگ اسپانیایی من هم اینجا را کلیک کنید

در باره ی صاحب آن عکس باید بگویم که او – یدالله همّت زاده –  صمیمی ترین و گرامی ترین دوست زندگی من بود. برای آگاهی بیشتر در باره ی دوستی من و او، بهتر است که به بخش «زندگینامه» ی من (در همین سایت) مراجعه کنید.

متن زندگینامه ی من، نا تمام رها نشده است، بلکه در طول یکی دو ماه گذشته؛ فزونی کار تدریس و پرداختن به مطالب اسپانیایی، فرصتی برایم باقی نگذاشت تا وبلاگ فارسی ام را ادامه بدهم. ولی از این به بعد سعی خواهم کرد تا دست کم هر هفته نوشته ی تازه ای بر آن بیفزایم.

من خودم را اخلاقاً موظّف می دانم که مقاله هایم را پس از انتشار در سایت رادیو و تلویزیون هایی که مطالب مرا منتشر می کنند، در این جا قرار بدهم.

یدالله، اَفسَر لشگر گارد شاهنشاهی بود. به هنگام آغاز غائله ی آخوندی، و در آن روز جمعه ی سیاه؛ نخستین یکانی که برای مقابله با آشوبگران به میدان ژاله اعزام شد؛ یکان تحت فرماندهی یدالله بود. در آن روز منحوس او و سربازانش در ایفای وظیفه ی سربازی و وفای به عهدی که هنگام ادای سوگندی که به پاس دفاع از پرچم و میهن خورده بودند رفتند تا عده ای اوباش را که در نتیجه ی  تفتین و اغوای آخوند های عوام فریب به خیابان ریخته بودند آرام سازند. آن ها به میدان ژاله روانه شدند تا همان آشوبگرانی را که در مکتب رفیق کاسترو درس دموکراسی، و در اردوگاه های برادر ابو عمار (یاسر عرفات) درس استراتژی و تاکتیک، و در بیابان های لیبی از جناب سرهنگ قذاقی درس فرماندهی، کتل مولوتف سازی و آتش افروزی و شکم پاره کردن یاد گرفته بودند، سرکوب نمایند. همان آشوبگرانی که بعد ها در زمان نخست وزیری شادروان بختیار فریاد می زدند: ” اگر خمینی دیر بیاد، مُسَلسَل هامون در میاد “.

یدالله و سربازان زیر دستش  با طیب خاطر و با میل و اراده ی شخصی خود به میدان ژاله نرفته بودند، بلکه آنان ” سپاهی بودند ” و اجرای دستور مافوق و رعایت دیسیپلین سپاهیگری آن ها را مجبور می ساخت که به هر جایی که به آن ها دستور داده می شد گسیل شوند. و اگر کوتاهی می کردند و از رفتن، سر باز می زدند، آن وقت بود که به اتهام ” تمرّد ” و ” عدم اجرای دستور “؛ آن هم در زمان اعلام حکومت نظامی، بلافاصله محاکمه ی صحرایی می شدند و در برابر جوخه ی آتش قرار می گرفتند.

با اینکه بیش از پنجاه سال از انقلاب کوبا می گذرد، هنوز هم زندان های «رفقا» در کوبا پر است از زندانیان سیاسی و هنوز هم که هنوز است – از ترس ضدّ انقلاب – خواب راحت به چشمان پیش کسوتان انقلابی و رهروان راه ” فرمانده کاسترو ” نمی رود.

همین چند روز پیش بود که با وساطت چند نفر کشیش اسپانیایی، عده ای از زندانیان سیاسی کوبا که چند تن از آن ها بر اثر اِعتصاب غذا کم مانده بود راهی دیار عدم بشوند، ” عطای آن رژیم انقلابی را به لقای هواداران دیکتاتوری پرولتری ” بخشیدند و به اسپانیا آمدند تا چند روزه ی باقی مانده ی عمر خود را در دنیای آزاد نفس بکشند.

جنایت های ددمنشانه قذاقی، و یا به قول پرزیدنت ریگان آن ” سگ هار خاورمیانه ” نیاز به توضیح ندارد زیرا خود شما همه روزه از طریق رسانه های اطّلاع رسانی که در دسترس دارید، خیلی بهتر از من می توانید در جریان حوادث روز قرار بگیرید.

یدالله و سربازان تحت امر او برای مقابله با دست پروردگان چنین دیوانه هایی عازم میدان ژاله شده بودند.

پس از فرو پاشی رژیم گذشته و روی کار آمدن آخوند های مرتجع، یدالله هم جزو نخستین گروه از نظامیانی بود که دستگیر و روانه ی ” دادگاه ! ” انقلاب شد. روزی در زندان یکی از شاگردان قدیمی من که از اعضای حزب توده، ولی به لباس پاسدار های انقلاب در آمده بود، به محض دیدن نام محلّ زادگاه یدالله – تکاب – به او می گوید که معلمی به نام رسول پدرام داشته است که او هم از اهالی تکاب است.

من در آن موقع در شهر تورینوی ایتالیا زندگی می کردم. روزی تلفن منزلم زنگ زد و آن عزیز (که هم اکنون در کالیفرنیا زندگی می کند)، مرا در جریان دستگیری یدالله قرار داد. بهش از زبان رستم فرخزاد گفتم: ” درودش ده از ما و بسیار پند / بدان تا نباشد به گیتی نَـَژند ” (یعنی مواظب باش که غم و اندوهی به دل راه ندهد). و افزودم: ” شیر هم شیر بود، گرچه به زنجیر بود / نبرد بَند و قلاده شرف شیر ژیان “.

من، به جای نود در صد، با تَوَجُّه به میزان ایمان و اعتقادات دینی یدالله، صد در صد به رهایی او اطمینان داشتم. تصمیم گرفته بودم که به محض آزادی، برایش دعوتنامه بفرستم و خودش و خانمش را به اروپا بیاورم.

” پاسدار ” رابط من و یدالله، سرانجام به کمک پیشمرگه از ایران خارج شد و به این جا آمد. من برایش پناهندگی سیاسی گرفتم و اکنون به جای ششلول بستن و آدم کشتن، در لباس پزشکی در کالیفرنیا به نجات جان انسان ها اشتغال دارد. شخص مزبور برایم تعریف می کرد که روزی یدالله در زندان به او گفته بود که: ” در آن روز جمعه ی سیاه، با اینکه از داخل جمعیّت تَظاهُر کننده، به طرف ما با انواع سلاح آتشین تیراندازی می شد، انواع فحش های رکیک را نثار من و سربازانم می کردند. به ما سنگ و پاره آجر پرتاب می کردند؛ ولی در عوض من به هیچیک از پرسنل زیر دست خودم دستور تیر اندازی مستقیم به طرف مردم را ندادم که در نتیجه ی آن کسی جان خود را از دست داده باشد “.

و یدالله کسی نبود که دروغ بگوید و یا به قول زنده یاد خسرو گلسرخی برای ” نجات جانش چانه بزند.”

سرانجام و به قول مرحوم دکتر صورتگر:

” چون سپاه نابکاران پهنه ی میهن گرفت،

از مدائن تا هرا را سیل بنیان کن گرفت “.

” هَرا ” بر وزن ” سرا “، منظور شهر هرات است. ” از مدائن تا هرا “، در اینجا در معنای از ” غرب تا شرق ” به کار گرفته شده است.

هم زمان با سوار شدن آخوند ها بر خر قدرت و استقرار رژیم ویرانگر کنونی، سه تن از همان آغاز، چونان سروی آزاده در برابر گرد باد ارتجاع ایستادند و سر فرود نیاوردند. آن سه تن عبارت بودند از: اوّلی مرحوم شاهپور بختیار ، دومی دانشجو (که پشت نرده های دانشگاه کُنام گزید) و سومی پیشمرگه (که از همان اول تکلیف خود را با جلادان تازه به قدرت رسیده روشن کرد و فهمید که با آخوند و پیروان آخوند نمی شود جز با زبان گلوله، با زبان منطق حرف زد. در نتیجه  زد به صخره های زاگرس). مقاومت دلیرانه ی زنان هم جای خود دارد.

چندی پس از دستگیری، دادگاه یدالله تشکیل شد و او را در آن دادگاه به حبس اَبَـد محکوم کردند. باز هم جای شکرش باقی بود که او را نکشته بودند. ولی از آن جایی که آخوند و کشیش و خاخام، اگر صد تا چاقو هم بسازند، حتی یکی هم نمی تواند دسته داشته باشد و به هیچ وجه نمی توان روی حرف این ” جادو گران دگر دیسی شده ” حساب کرد؛ درست یک ماه پس از صدور حکم حبس اَبَـد، همان آخوند ها او را تیر باران کردند. به قول مولانا: ” این بدان ماند که شخصی قی کند / بعد قی کردن طَمَع در وی کند “.

در تاریخ بشریّت، هیچ جانوری، غیر از روحانیان و انقلابیون دارای ایدئولوژی، سربازان خود را سلاخی نمی کند. پس از انقلاب کوبا، روزی ژان پل سارتر (همان فیلسوف اگزیستانسیالیست – معتقد به اصالت وجود) در هاوانا (پایتخت کوبا) گله کرده بود که رهبران انقلاب مزبور، به تعداد کافی آدم نکشته بودند!

دنباله فردا صبح

Sharing is caring!

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!