وصیت مولانا به پسرش سلطان وَلَد

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد،

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد.

برای من مَگری* و مگوی دریغ؛ دریغ،

به دام دیو* در افتی دریغ آن باشد.

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق؛ فراق،

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد.

مرا به گور سپردی مگو وداع؛ وداع،

که گور پرده ی جمعیت جِنان* باشد.

فرو شدن چو ببینی برآمدن بنگر،

غروب شمس و قمر را کجا زیان باشد؟!

تو را غروب نماید ولی شُروق* بوَد،

لَحَد* چو حبس نماید، خلاص جان باشد.

کدام دانه فرو رفت در زمین که نَرُسْت

چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد؟!

 

مگری: گریه نکن

به دام دیو در افتی : گیر انسان های فرومایه می افتی

جمعیت جِنان: اهل بهشت

شُروق: طلوع

لَحَد: گور

Visits: 3
error

در صورت پسندیدن به اشتراک بگذارید

RSS
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!