کشتار و آوارگی ارمنیان به روایت محمد علی جمال زاده – رسول پدرام

جمالزاده در سال 1916

«آقای رجب طيب اردوغان، از مورخان خواسته است دست به مطالعه ای بی طرفانه درباره ادعای مربوط به قتل عام بيش از يک ميليون تن از ارامنه در دوران حکومت دولت عثمانی در ترکيه بزنند. آقای اردوغان گفت کشورش آماده است آرشيوهای خود را به روی چنين مطالعه ای باز کند و از ارمنستان خواست اقدام مشابهی انجام دهد.”

مطالعه ای بیطرفانه تر از آنچه در دنباله این نوشته می خوانید!

محمد علی جمال زاده که از او به عنوان پدر داستان نویسی معاصر ایران یاد می شود،  از سال 1915 تا 1930 در برلین به سر برده است. جمال زاده در زمان اقامت خود در برلین، با نوشتن گفتار های تحقیقی و گاهی با امضای مستعار ” شاهرخ ” در مجله ی ” کاوه ” با حسن تقی زاده، که مدیریت آن مجله را به عهده داشت، همکاری می کرد. او که در سال 1915 به ایران برگشته بود، پس از یک اقامت شانزده ماهه در این کشور، دوباره راهی آلمان می شود و بر سرراه خود با کاروان آوارگان ارمنی برخورد می کند.

            دکتر مهرداد مهرین در کتاب ” سرگذشت و کار جمال زاده” می نویسد: ” ملیّون ایرانی دست و پا کردند جمال زاده را به برلین بفرستند.” زیرا درآن تاریخ نیروی های انگلیس و متفقین به سواحل جنوبی ایران نزدیک می شدند و جمال زاده جان خود را در خطر میدید زیرا که از برلین مامور شده بود تا به ایران بیاید و با تشکیل یک نیروی مُسلَّح – و یا به قول مهرداد مهرین – ” قشونی به نام قشون نادری” از جوانان کرد زمینه شورش علیه روس و انگلیس را فراهم سازد. ولی این قشون بدون اینکه کاری انجام دهد، منحل گردید.

جمالزاده به همراه سید حسن تقی زاده، هنگام همکاری در مجله کاوه

            دکتر مهرین در ادامه ی شرح مسافرت جمال زاده می افزاید: ” حکومت بغداد با هزار آری و نه و چون و چرا عرابانه یعنی گاری کوچک دو اسب با یک سورچی [درشکه چی] عرب … در اختیار جمال زاده گذاشت. جمال زاده به اتّفاق دو نفر از صاحب منصان [افسران] سوئدی و عده ای از ژاندارم ایران و ابراهیم خان واحد العینی و حاج محمّد کاسی به قصد استانیول حرکت کرد.”

            مسافرت جمال زاده درست برابر است با تاریخ روز هایی که منابع ارمنی از آن به عنوان ایام کشتار هم میهنان، هم کیشان و هم نژادان خود به دست نیرو های عثمانی یاد می کنند و روز 24 آوریل آن سال را اوج این کشتار ها می دانند. ادعایی که مقامات ترک، آن را اتهامی بی اساس تلقی می کنند و پیوسته آن را انکار کرده اند.

            تاریخ نویسانی نیز که در زمینه ی قتل عام ارامنه تحقیق کرده اند، همیشه از دشواری دسترسی به آرشیو های دوران عثمانی شکایت داشته اند. ولی به گزارش بی بی سی در روز سوم مارس همین سال ” رجب طيب اردوغان، نخست وزير ترکيه، از مورخان خواسته است دست به مطالعه ای بی طرفانه درباره ادعای مربوط به قتل عام بيش از يک ميليون تن از ارامنه در دوران حکومت دولت عثمانی در ترکيه بزنند. آقای اردوغان گفت کشورش آماده است آرشيوهای خود را به روی چنين مطالعه ای باز کند و از ارمنستان خواست اقدام مشابهی انجام دهد.”

            به باور برخی از سیاستمداران اروپا، موضوع قتل عام ارامنه نباید در جریان گفتگو های مربوط به عضویت ترکیه در اتحادیه ی اروپا از نظر دور بماند. پارلمان چندين کشور از جمله کانادا، فرانسه و سوئيس، قبلا با تصويب قطعنامه هايی قتل عام ارامنه را به عنوان يک واقعيت انکار ناپذير پذيرفته اند.    

            کاروان مرده های متحرک

            جمال زاده در باره ی آنچه که به چشم خود دیده است می نویسد:

                        ” بعد از ظهری بود به جایی رسیدیم که ژاندارم ها به یک کاروان از این مرده های متحرک در حدود چهار صد نفری قدری مهلت استراحت داده بودند. مرد و زن هر چه کهنه و کاغذ پاره پیدا کرده بودند با نخ و قاطمه [ریسمان کلفت] و طناب به جای کفش به پا های خود بسته بودند، بطوریکه هر پایی مانند یک طفل قنداقی به نظر می آمد.

            مرد و زن مشغول کاوش خاک و شن صحرا بودند تا مگر ریشه ی خار و علفی به دست آورده سد جوع [رفع گرسنگی] نمایند.

            زنی به من نزدیک شد و دو دختر هجده، نوزده ساله ی خود را نشان داد که موی سر آن ها را برای اینکه جلب نظر مردان هوسباز را نکند تراشیده بودند و به زبان فرانسه گفت: «این ها دختر های منند و دارند از گرسنگی تلف می شوند، بیا محض خاطر خدا این دو دانه الماس را از من بخر و چیزی به ما بده که بخوریم و از گرسنگی نمیریم.»

            خجالت کشیدم و چون آذوقه خود ما هم سخت ته کشیده بود آنچه توانستم دادم و گفتم الماس هایتان مال خودتان.

            مرد مسنی نزدیک شد و با فرانسه بسیار عالی گفت: «من در دانشگاه استانبول معلم ریاضیات بودم و حالا پسر ده ساله ام این جا زیر چشمم از گرسنگی می میرد. ترا به خدا بگو این جنگ [جنگ جهانی اول] کی به آخر می رسد؟»

            جوابی نداشتم به او بدهم ولی دردل می دانستم که با این مردم گرگ صفت که اسم خود را اولاد آدم و اشرف مخلوقات گذاشته اند، هرگز جنگ پایان نخواهد یافت. لقمه نانی به او دادم. دو قسمت کرد یک قسمت را در بغلش پنهان کرد و قسمت دیگر را با ولع شدیدی شروع به خوردن نهاد. گفت: «تعجب می کنی که این نان را خودم می خورم و به بچه ام نمیدهم ولی خوب می دانم که بچه ام مردنی است و همین یکی دو ساعت دیگر و بلکه زودتر خواهد مرد و در این صورت فایده ای ندارد که این نان را به او بدهم و بهتر است برایم خودم نگاه بدارم.»

            همان روز وقتی به نزدیکی آبادی مختصری رسیدیم همانجا پیاده شدیم. آذوقه ی ما تقریبا تمام شده بود و هر کجا ممکن بود باز هر چه به دست می آوردیم می خریدیم. آن شب جایی منزل کرده بودیم که باز گروهی از ارامنه را مثل گوسفند در صحرا ول کرده بودند. ما نیز توانستیم از عرب های ساکن آبادی گوسفندی بخریم. همانجا سر بریدند و آتش روشن کردیم که کباب حاضر کنیم. همینکه شکمبه ی گوسفند را خالی کردند مایعی نیم سفت و سبز رنگ که بخاری از آن بلند می شد، بر زمین ریخت. بلافاصله جمعی از ارمنی ها از زن و مرد خود را به روی آن انداخته با ولع عجیبی به خوردن آن مشغول شدند.

            با چنین مناظری روز به روز به آهستگی جلو می رفتیم. کم کم مزاج خود ما نیز ضعف یافته حالت خوشی نداشتیم و بخصوص از امتلاء معده [رودل] در زحمت بودیم بطوریکه هر کدام از ما روزی چند بار مجبور می شد در کنار جاده برای تسکین معده پیاده شود. قرار گذاشته بودیم هر وقت کسی پیاده شد و پس تپه ای رفت دیگران توقف کنند تا او برگردد و سوار شود.

            توطئه ی جا گذاشتن جمال زاده

            روزی نزدیکی های غروب بود که من پیاده شدم و در پس تپه ای از خاک به کناری رفتم. هنوز ننشسته بودم که چشمم به جمجمه ای افتاد که از تن جدا شده و آن جا افتاده بود. هنوز اندکی گوشت و پوست بر آن باقی بود و مو های سرخ رنگی داشت. فهمیدم ارمنی است و سخت ناراحت شدم. از جا برخاستم و با حالی خراب به جانب دوستان و همسفران به راه افتادم ولی وقتی به محل موعود رسیدم دیدم رفته اند و دور شده اند و احدی در آن جا نیست. هم تعجب کردم و هم متوحش شدم و نمی فهمیدم چه پیش آمده که مرا گذاشته و رفته اند!.

             جای چرخ ها در روی شن راه به خوبی دیده می شد. فهمیدم که باید در دنبال آن ها افتاد و به جلو رفت و الا جسد من نیز مانند آن همه جسد ارامنه نقش آن صحرای عربستان خواهد شد.

            با آن ضعف و ناتوانی تا توانستم به جلو رفتم. خوشبختانه هنگام غروب آفتاب بود و یاران نیم فرسنگی بالاتر پیاده شده بودند. از دیدن من تعجب کردند و در جواب اعتراض و پرخاش من یکصدا گفتند تقصیر حاجی [از همسفران جمال زاده] است که گفت خوب می داند که حال تو خراب تر از آنست که بتوانی به این مسافرت ادامه بدهی و بهتر است ترا همانجا به خدا بسپاریم.

            فحش زیادی به حاجی خدا نشناس دادم و گفتم این جزای من است که چون گفتی با پدرم دوست بوده ای و جانت در خطر است ترا با خود آوردم. دیگران هم به او تاختند و چون به شهر حلب نزدیک شده بودیم گفتند دیگر حاضر نیستیم با این شخص همسفر باشیم و چمدانش را از عربانه [درشکه] پایین انداختند و گفتند حالا ما ترا به خدا می سپاریم. از قضا چمدانش باز شد و دیدیم ایشان یک کیسه برنج دست نخورده با خود دارند که با آن همه زحمتی که ما از بی آذوقگی داشتیم بروز نداده است. در هر صورت حاجی را آن جا رها ساختیم و راه افتادیم.

            چند ماه از آن تاریخ گذشته بود که سر [و کله] حاجی در برلن پیدا شد. آمد و با زبان بازی غریبی عذر خواهی کرد. ولی طولی نکشید که شنیدیم پلیس مخفی آلمان مچ حاجی آقا را گیر آورده و معلوم شده است که ایشان برای یکی از مملکت های دشمن آلمان جاسوسی می کرده اند. او را دوباره به خاک ترکیه بردند و از قراری که بعد ها شنیدیم در همانجا تیر بارانش کرده بودند.

             باید دانست که در همان زمان اهالی مملکت سوئیس تعدادی از کودکان ارمنی را به وسیله ی مؤسسه ی صلیب سرخ از خاک ترکیه به سویس آوردند و بعضی از آنها را رسما فرزند خود دانستند و آن ها را تربیت دادند و امروز هنوز در شهر ژنو عده ای از آن ها باقی هستند که عموما دارای مقاماتی شده اند از قبیل دکتر عربیان پزشک معروف کودکان و چند تن طبیب و جراح و مهندس و معمار معروف شهر که همه از همان ارامنه ای هستند که سویسی ها آنها را از مرگ حتمی نجات داده و تربیت و بزرگ کرده اند.”

            این بود بخش هایی از روایت محمد علی جمال زاده به نقل از کتاب “سرگذشت و کار جمال زاده”، تالیف مهرداد مهرین، چاپ آذرماه 1342 از انتشارات کانون معرفت در تهران.

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!