گشتی در زندگانی کسروی (بخش نخست)‏

گشتی در زندگانی کسروی (بخش نخست)

نوشته ی استاد بهزاد کشاورزی

کندو کاوی است در مورد زندگانی کسروی که به مناسبت یکصد و بیست و دومین سالگرد تولد وی (هشتم مهر ۱۲۶۹ / سی‌ام سپتامبر ۱۸۹۰  ) در پنج بخش انجام گردیده است. امید است که مورد پذیرش و استفاده ی خواننده عزیز قرار گیرد.

پژوهشی موشکافانه و ژرف به قلم توانای استاد بهزاد کشاورزی پیرامون زندگی کسروی – از کودکی تا مرگ – در پنج بخش. برگرفته از سایت «ایران امروز» http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/41744

تصویر های متن توسط من، و به منظور آشنایی بیشتر خوانندگان با کسانی که نامشان در نوشته استاد کشاورزی آمده است، افزوده شده است، رسول پدرام

سید احمد حکم‌آبادی (که بعد‌ها نام کسروی بر خویش نهاد)، در روز چهارشنبه هشتم مهر ۱۲۶۹  [۱] در کوی «هُکماوار» و یا «حکم آباد» تبریز متولد شد و در ساعت ۹ صبح روز دوشنبه، بیستم اسفند ۱۳۲۴  به همراه منشی خویش بنام حدّاد پور، در شعبه ی ۷ بازپرسی دادسرای تهران، در حین بازپرسی به دست سید حسین و سیدعلی محمد امامی به قتل رسید.[۲]

کسروی انسان خود ساخته‌ای بود که از همان ابتدای زندگی‌اش فقر و ستم اجتماعی را با رگ و پوست و روح حساس اش لمس کرده بود. به اعتقاد ما عکس‌العمل همین زندگی مشقت بار دوران کودکی و نوجوانی بود که در او روحی سرکش و حساس و منتقد پرورانید و او را وا داشت که در دوره‌های بعدی حیاتش همیشه با ستم و ستمگر و فساد و فاسد و خرافات نبرد کند. وی یک تنه به جدال خرافات و پلیدی‌ها و زشتی‌های جامعه رفت و تمام امکانات و توان خویش را در این نبرد نابرابر به کار گرفت و بالاخره جان عزیزش را در این راه از دست داد.

کسروی تا واپسین دم حیاتش با بدی‌ها در جدال بود و با نیکی‌ها همراه. تمام زندگانی اش در این دو خلاصه شده بود. وی انسان پاکباخته‌ای بود که از زندگانی هرچه داشت در راه آرمان‌هایش در طبق اخلاص قرار داد. و راستی که او از دار و ندار دنیا بجز«قلم» و «کلام» چیز دیگری نداشت. و همیشه با مصیبت فقر و تنگدستی دست به گریبان بود. یکی از نزدیکانش نوشته است:

«…در هنگام مرگ وقتی پیراهن او دریده شد و ما به منزل ایشان رفتیم تا پیراهن دیگری بیاوریم و بر پیکر ایشان بپوشانیم پیراهنی پیدا نکردیم…»[۳]

کسروی را به همراه منشی‌ اش در روز روشن در امن ترین مکان کشور، یعنی عدلیه، آنجا که ضامن حفظ جان و مال و شرف انسان‌هاست، با توطئه و دسیسه، به گناه عقیده کشتند. و سپس بر خاطره ی این جنایت هولناک، گرد فراموشی پاشیدند. حتی از دادن یک وجب زمین خدا نیز برای دفن شان مضایقه کردند. هر دو جنازه را از ترس مردم متعصب و نادان، بطور محرمانه در امام زاده قاسم شمیران دفن کردند. به‌قول یک شاهد عینی، ابتدا گودالی عمیق به اندازه ی دو جسد کندند، آنگاه هر دو جسد را: «…با همان بدن های پاره و خونین و سر و صورت شکافته در امتداد هم در آن گودال قرار دادند بطوریکه صورت متلاشی شده ی کسروی و حداد پور به طرف هم قرار داشت گوئی به چشم و چهره ی هم نگاه می‌کنند… »[۴]

قصد ما از نوشتن این مطالب، بیان مفصل زندگی کسروی نمی‌باشد. زیرا که برای چنین امری، کتاب‌ها و رساله‌ها لازم است. آنچه که در این خلاصه منظور نظر ماست، شناساندن یکی از مطرح ترین پژوهشگران و اصلاحگران کشور ماست.

طول عمر کسروی پنجاه و پنج سال و شش ماه بود. وی یک سال قبل از مرگش، خاطرات چهل سال اولیه ی حیاتش را در کتابی تحت عنوان «زندگانی من»[۵] در سه قسمت به رشته ی تحریر کشیده است. کلیه ی مطالعاتی که تا کنون در مورد زندگی وی از سوی پژوهشگران انجام گرفته، «تقریباً» همگی با استفاده از این کتاب به عمل آمده است.[۶] لیکن آن چه که از زندگانی وی نا گفته و یا کم گفته مانده است، پانزده سال دوره ی دوم عمر اوست که خود وی در آن باره ساکت است. در این دوره نیز خوشبختانه به اندازه ی کافی تالیفات و مقالات و سخنرانی‌ها از وی در دست است و می‌توان با مراجعه به آن‌ها در مورد رفتار و منش و تحولات فکری و عقیدتی کسروی اظهارنظر کرد.

برای اینکه بتوانیم تصویرخلاصه‌ ای از زندگانی وی را ترسیم کنیم، ابتدا نکات مهم دوره ی چهل ساله ی اول حیات او را (در دو قسمت) مطرح خواهیم کرد. آنگاه قسمت دوم این نوشتار را به مطالعه و بررسی پانزده سال بعدی حیات وی (در سه بخش) اختصاص خواهیم داد.

ابتدا لازم است که درباره ی دوران کودکی کسروی سخن گفت، زیرا در همین دوره است که ساخت شخصیتی در انسان‌ها شکل می‌گیرد و مسیر زندگی بعدی زندگانی معین می‌شود.

دوره ی خرد سالی کسروی

 

زمینه ی محیط خانوادگی، تحصیلی و اجتماعی کسروی

محیط زندگی سید احمد خردسال، نه تنها مناسب یک نوع تربیت مفید و سازنده نبود؛ بلکه در آن محیط، ارتجاعی ترین شرایط تربیتی، پرورشی و تحصیلی برقرار بود. علی‌الاصول کسروی می‌بایست در چنین محیطی حل می‌شد و همچون بقیه ی کودکان هم سن و سال خویش به مَسیل سنن و آداب جامعه می ‌پیوست. با این همه وی توانست خود را تا بالاترین مدارج علمی و اجتماعی برساند و از این بابت ما او را در ردیف بزرگان علمی و اجتماعی ایران می‌ دانیم. این امر یکی از ویژه گی‌های کسروی است که باید در آن باره بررسی‌های بیشتری به عمل آید. هنوز شخصیت او مورد مطالعه ی روان شناختی قرار نگرفته است تا روشن گردد که چگونه وی توانست نه تنها خود را از آن محیط سیاه بالا بکشد، بلکه توانست در کلیه ی زوایای جامعه، به ستیز با پلیدی‌ها و ناپاکی‌ها بشتابد. اینک به بررسی زمینه‌های محیط کودکی کسروی می‌پردازیم:

محیط خانوادگی: زیربنای تربیت اش در یک خانواده ی ملایی پای گرفت. نیاکانش چهار نسل پشت سرهم ملا و مجتهد بودند. هرچند که کسروی از پدر، مادر و از نیاکانش به نیکی یاد کرده است؛ لیکن «اگر هم نیک بودند» از سنت‌های خرافی پیروی می‌کردند. از خرافات خانوادگی وی این بس که خود می‌نویسد: «… من چون از یک خاندان ملایی و سیدی می ‌بودم از پنج سالگی سر مرا تراشیدند، و این کار چون رنج می‌داشت و هر روزی که سلمانی برای تراشیدن سرم آمدی به من دشوار بودی از اینرو در یادم مانده است.»[۷]

و نیز در جای دیگری در مورد سنت‌های خرافی خانواده‌اش می‌گوید: « در آن زمان ها پسری را که گرامی داشتندی برایش نذرها کردندی از اینگونه: طوقی سیمین به گردنش انداختندی، در روزهای محرم رخت سفید (حسنی) یا رخت سیاه (حسینی) به تنش کردندی، شله زرد یا حلوا به نام نذر او پخته به همسایگان و دیگران فرستادندی. مرا نیز از این نذرها بوده است.»[۸]

با این همه پدرش از حرفه ی روحانیت بیزار بود و نان ملایی را نان شِرک می‌دانست[۹] و او را از ادامه ی این پیشه برحذر می‌داشت. مادر وی نیز علیرغم بی‌سوادی اش، زنی نسبتاً روشن‌بین و در تربیت او و برادرانش کوشا بود[۱۰].

محیط تحصیلی: در آن زمان در حکم آباد اصولاً مدرسه‌ای که بتوان از آن به عنوان محیط تحصیلی «مناسب» نام برد وجود نداشت. آنچه بود مکتبی بود که بوسیله ی ملایی اداره می‌شد که حتی از سواد فارسی نیز بی بهره و یا کم بهره بود.

خود می‌نویسد: «در کوبی که ما می ‌نشستیم (حکماوار یا حکم آباد) چون انبوه مردمش بیسواد می‌بودند به سواد ارج ندادندی و مکتبی نیک در آنجا نمی‌بود. این مکتب که مرا سپردند آخوند آن که ملا بخش علی نامیده می‌شدی تنها قرآن خواندن را یاد دادی. خود او سواد دیگری نمی‌داشت و از زبان فارسی جز اندکی نمی‌دانست، و چون دندان هایش افتاده بود گفته‌هایش با دشواری فهمیده شدی. خطش را هم جز خودش کسی خواندن نتوانستی. چیزی را که نیک توانستی و هنر او شمرده شدی چوب زدن به دست ها و پاهای بچگان بودی. مردم نیز بیش از همه، این خواستندی و فرهیخت (تربیت) بچه را جز در سایه ی چوب خوردن ندانستندی. چون پدران خود بیسواد بودندی جز ارج کمی به درس خواندن و با سواد شدن پسران نگزاردندی… چگونگی مکتب‌ها و بدی آن ها را در تاریخ مشروطه یاد کرده ام. در تبریز این بدترین همه ی آنها بود…»[۱۱]

محیط اجتماعی: جامعه ی حکم‌ آباد نیز یکی از بسته ترین و متعصب ترین محله‌های آن روز تبریز به شمار می‌رفت. حکم آباد یکی از حومه‌های دور افتاده ی شهر تبریز می‌باشد که در شمال غربی آن شهر قرار دارد و حرفه ی ساکنان آن اغلب سبزی کاری است. بطوریکه اکثریت سبزی تبریز را آن محله تأمین می‌کند. این محله یکی از گردشگاه‌های تبریز بود که اغلب در بهار، مردم جهت تفریح و هواخوری بدانجا می‌رفتند. نویسنده ی این سطور بارها به همراهی خانواده و یا دوستان، از آن محله دیدار کرده است. شرط رفتن بدانجا این بود که بایستی رعایت کامل رفتار سنتی و اسلامی به عمل آید. وگرنه احتمال ایجاد مشکلاتی بوسیله ی مردم متعصب آن محله محتمل بود.

کسروی در چنین محیطی پرورش یافت. وی نه تنها خود را از چنین زندگی با موفقیت بیرون کشید؛ بلکه از آن محیط ، درس بزرگی آموخت و همان‌گونه که در فوق گفتیم، در طول زندگی بعدی اش با هرگونه تاریک بینی و سیاه فکری مبارزه کرد.

 

نوجوانی و جوانی کسروی

(از شش سالگی تا بیست‌وشش سالگی)

کسروی از همان دوران خرد سالی، عقب ماندگی محیط زندگانی اش را برنمی‌تابید و به این دلیل همیشه جلوتر از محیط زندگی خویشتن قدم برمی‌داشت. اهمیت تحصیل را نیز بخوبی درک کرده بود و در این راه (همان‌گونه که گفتیم) مادرش نیز مشوّق اش بود.

می نویسد: «در شش سالگی پدرم سفر رفته بود من چون می‌دیدم کسانی از خویشان ما کتاب می ‌خوانند و نامه‌هائی که از پدرم میرسد می‌خوانند، آرزو می‌کردم من نیز توانستمی، و چون مادرم می‌گفت: « باید به مکتب بروی و درس بخوانی تا خواندن اینها توانی خواستار شدم که مرا به مکتب گزارند…»[۱۲]

و باز در این باره می‌نویسد: « من از روزی که [به مکتب] رفتم چون خواهان و آرزومند می‌بودم هر درسی را تا نمی‌فهمیدم رها نمی‌کردم. این بود تند پیش می‌رفتم. الفبا را در یک هفته یاد گرفتم….»[۱۳].

از همان ابتدای جوانی، با مشکلات شخصی از قبیل فقدان پدر، مسئولیت خانوادگی، فقر و بیماری و غیره درگیر بود. از طرفی پلیدی‌ها و آلوده‌گی‌های اجتماعی را برنمی‌تابید. زورگویی گردن ستبران، مردم فریبی ملایان، قحطی‌های مکرر، بیماری‌های مسری ناشی از آن، سودجوئی محتکران، برخی سنت‌های ناروا و خرافی مردم و… روح حساس و طغیانگر وی را آزار می‌داد. به همین دلیل، کسروی در هر فرصتی به نبرد آلودگی‌ها می‌رفت. و این راهی بود که او در طول زندگانی بعدی خویش، با شهامت و شجاعت ادامه داد و لحظه‌ای از پای ننشست.

در دوازده سالگی[۱۴] پدرش را از دست داد؛ هنوز از درد و اندوه فقدان پدر فارغ نشده بود که به عنوان فرزند ارشد خانواده، فشار مسئولیت تأمین معیشت مادر، دو برادر و یک خواهر را بر دوش ناتوانش احساس کرد. به همین دلیل، سال بعد، پس از پایان مکتب خانه ی حکماوار، درس و کتاب را به کناری نهاد و در کارخانه ی قالی‌بافی که از پدرش باقی مانده بود به کار مشغول شد. مدتی نیز پیش یکی از دوستان پدرش به مدیریت کارگاه فرش‌بافی وی پرداخت[۱۵]. پس از سه سال دوباره به تحصیلاتش ادامه داد و در سن بیست سالگی به مرحله ی ملایی رسید. خیلی زود این پیشه را با طبع خود موافق نیافت و در اولین فرصت (که یک سال و نیم طول کشید)، خود را از قید آن رها کرد. (بطوریکه گذشت)، پدرش از ملایی بیزار بود و نان ملایی را نان شرک می‌دانست[۱۶] و در آخرین نفس‌های زندگی‌اش به میر احمد جوان وصیت کرده بود که نان ملایی نخورد: « پسر من میر احمد درس بخواند. باید همیشه یک عالِمی در خانواده ی ما باشد. ولی نان ملایی نخورد، نان ملایی شرک است.»[۱۷]

و خود کسروی علل انزجارش از ملایان را چنین می‌نویسد: «ملاّ زادگانی که به مدرسه آمدندی از همان نخست مشق مرید نگهداری کردندی. بارها دیده بودیم به نزد ما آمدندی و نشستندی و به جای درس، گفتگو از آن کردندی که فلان حاجی به من امروز سلام غرایی داد و بهمان اعیان که مرید من شده مرا دیشب به مهمانی خوانده بود. در آن روزها یک سالوس کاری شگفتی در میان ملایان (بویژه ی جوانان ایشان) رواج یافته بود. بدینسان که عمامه را هرچه شُل و ویل گردانیدندی. شال را به کمر چنان بستندی که در راه رفتن باز شدی و سرش بزمین کشیدی. جوراب را چنان پوشیدندی که جای پاشنه‌اش به نیمه ی پا آمدی. این ها برای آن بودی که گفته شود آقا «لاقید» است، از خود نا آگاه است. ملا زادگان ورزش این سالوس کاری ها را کردندی. ولی من به یکباره آخشیج[۱۸] آن ها را می‌کردم و از هرچه که رنگ رویه کاری توانستی داشت دوری می‌جستم…»[۱۹].

چنین مکر و خدعه و تزویر محیط ملایان با طبع بی‌ریا و صادق سید احمد جوان سازگار نبود. لذا عملآ به سنت شکنی پرداخت و ظاهر و باطن خویش را از ناهنجاری‌های آن محیط (که محیط زندگی حرفه‌ای و اجتماعی‌اش نیز بود ) بزدود و این خود از دید عالمان دین گناه بزرگی بود.

می نویسد: «…من خود به شیوه ی ملایان رفتار نمیکردم. چنانکه گفتم عمامه ی سترگ شُل و ویل به سر نمیگزاردم، کفش زرد یا سبز بپا نمیکردم، شلوار سفید نمیپوشیدم، ریش فرونمی‌هلیدم. کفش‌های پاشنه بلند و جوراب های بافت ماشین بپا می‌کردم. شال کمرم را سفت می‌بستم. اینها بجای خود که چون چشمهایم نا توان گردیده بود با دستور پزشک آینک (عینک) به چشم می‌زدم، و این عینک زدن دلیل دیگری بر «فرنگی مآبی» من شمرده میشد، اینها با «عدالت» که شرط پیش نمازی و ملایی می‌بود نمیساخت.»[۲۰]

تا آنجا که می‌توانست، نزدیکان و وابستگانش را نیز از این محیط بیرون می‌کشید. از جمله دو برادر کهترش[۲۱] را به جای آنکه طبق سنت آن روزی لباس و عمامه ی سیدی بپوشاند و به مکتب‌های دینی بفرستد، با پوشش معمولی به مدرسه ی غیر دینی «نجات » فرستاده بود.

از طرف دیگر، کسروی علاقه ی فراوانی به دانش‌های جدید داشت و اغلب بدون رعایت محیط روحانیت، با کتاب‌هائی از علوم مدرن در دست، به مسجد می‌رفت و این عمل وی نه تنها خلاف سنت جامعه ی روحانیت بود، بلکه گویا مستوجب مجازات « حد شرعی» نیز به شمار میرفت.

در این باره می‌نویسد: «روزی یکی از ملا زادگان میخواست عمامه به سر گزارد و برای این کار بزمی برپا گردانیده انگجی[۲۲] را با دیگر ملایان خوانده بود. مرا نیز در کوچه گرفته با خواهش بسیار همراه برد. چون رفتیم و نشستیم و انگجی و دیگران آمدند و نشستند و گفتگو آغاز گردید یکی از طلبه‌ها رو به انگجی گردانیده چنین گفت: آقا کسی هست که درس فرنگی می‌ خواند. آن روز دیدم کتابش را به مسجد آورده بود و میخواند. درباره ی او تکلیف چیست؟! خواستش از آن کس من می‌ بودم. زیرا چند روز پیش یک کتاب «لانگاژ» فرانسه در دستم به مسجد میرزا مهدی رفته بودم و آن طلبه دیده بود. انگجی گفت: «به او باید حد زد!». آن طلبه و برخی از ملایان بروی من نگاهی کردند. ولی من بخود نگرفته به خاموشی گراییدم.»[۲۳]

یکی دیگر از اوصاف کسروی که با عقاید ملایان سازگار نبود، آزادی‌خواهی و مشروطه‌طلبی وی بود. مشروطه خواهی او از زمانی شروع شد که مردم تبریز نیز – به دنبال مبارزات مشروطه‌خواهان تهران در سال ۱۲۸۵ شمسی – قیام کردند وبا نوشتارها در نشریات محلی و گفتارها در میادین و مساجد شهر، مردم را به شور و هیجان وا داشتند. در همین دوران بود که کسروی شانزده ساله برای اولین بار کلمه ی مشروطیت را شنیده بود. و ضمن شرکت در اجتماعات و سخنرانی‌ها، به مفهوم آن واژه پی برده بود: «… از هکماوار می ‌آمدم در ویجویه[۲۴] نام «مشروطیت» شنیدم. نخست بار بود که به گوشم می‌خورد و پیداست که معنایش نمیدانستم. چون مردم دسته به دسته به کنسولگری می‌رفتند من نیز پیروی نمودم در آنجا کسانی را دیدم که به مردم گفتار می‌رانند و مشروطه را معنی میکنند… من اینها را پسندیدم و به مشروطه دل بستم. از نویدهایی که درباره ی پیشرفت توده و آینده ی روشن کشور داده میشد بسیار شادمان گردیدم. چون آن جوش و جنب مردم را می‌دیدم از شادی گردن می‌کشیدم و می‌بالیدم و خدا را سپاس می‌گزاردم.»[۲۵]

لیکن محیط سیاه آن روزی هکماوار، مشروطه ‌خواهی را نمی‌پسندید و متشرّعان محله، این رفتار سید احمد جوان را با شک و تردید می‌نگریستند. بویژه یکی از ملایان خانواده – که معلم اش نیز بود – زبان به ملامتش می‌گشاد و روزنامه خواندن و انجمن رفتن او را سرزنش می‌کرد[۲۶].

دو سالی بعد، مجلس شورای ملی بوسیله ی قزاقان حامی محمد علی شاه بمباران شد (روز دوشنبه، سوم تیر ۱۲۸۷). چند روزی طول نکشید که تبریز قهرمان بخاطر بازگرداندن مشروطیت قد علم کرد و به نبرد مسلحانه بر علیه قوای دولتی پرداخت[۲۷]. در این سال سید احمد جوان هجده سال داشت. او به شدت تحت تأثیر مبارزان و مجاهدان تبریزی قرار گرفت و آتش درونش در حمایت از مشروطیت صد چندان شد.

در این باره می‌نویسد: «چون کار مشروطه‌خواهان پس از بدی رو به نیکی گزارده و در سایه ی مردانگی های ستار خان و دیگران روز بروز مشروطه‌خواهی به نیرو می‌افزود این آگاهی ها که به من رسیدی [مرا] بسیار خشنود گردانیدی.»[۲۸]

نوید نهضت ستارخان و باقرخان / فکند غلغله در شهر و حومه ی تهران … گه عنقریب به شه می شود چنین و چنان. میرزاده عشقی

زمستان سال ۱۲۹۰ ش برای کسروی سالی سرنوشت ‌ساز بود. در آن روزها، تبریز درگیر جنگ‌های مسلحانه بین مجاهدین شهر و قوای روسیه بود. مجاهدین، بازمانده ی آن گروه از مردم تبریز بودند که مدتی قبل، به همراهی ستار خان با نیروهای دولتی جنگیده و پیروز شده بودند و اینک با قوای روسیه در داخل شهر درگیر نبرد مسلحانه بودند. وی که بشدّت تحت تأثیر رشادت آنان قرار گرفته بود، در شب‌های محرم از بالای منبر، مردم را برای کمک به مجاهدین تشویق می‌کرد. و حتی خود نیز تنی چند را همراه ساخته و قصد پیوستن بدانان را داشت[۲۹]. ملایان که اغلب از حامیان قوای متجاوز روس بودند، با او به مقابله برخاسته و بر علیه وی سمپاشی می‌کردند و حتی تکفیرش نیز می‌نمودند.

کسروی درباره ی آن روزها می‌نویسد: « …یکی از کسانیکه زندگانی اش به سختی افتاد من بودم، زیرا در سایه ی شور و سَهِش («سهش» بر وزن روش: احساس. ر.پ.) های آن چند روزه در شمار آزادیخواهان درآمده بودم، و این بود ملایان زبان به تکفیرم می‌گشادند و مردم را به رو گردانی از من بلکه به بدگویی باز می‌داشتند. در هر نشستی نیش‌های زبانی می‌زدند، [از] تلخ گویی دریغ نمی‌گفتند…»[۳۰]

بدین ترتیب رفته، رفته راه وی از راه روحانیت جدا می‌شد. علمای دین در هر نشست و هر منبری از وی انتقاد می‌نمودند. مردم نیز که پیروان وفادار رؤسای دین بودند، به مرور از او دوری می‌جستند. و این خود فرصتی بود که کسروی توانست از حرفه ی ملایی روی بر تابد.

کسروی پس از رهائی از بند ملایی (در اواخر سال ۱۲۹۰)[۳۲]، مدتی با خیال آسوده در خانه نشست و به مطالعه کتاب‌هائی از قبیل حساب و هندسه و جبر و مقابله و ستاره شناسی و فیزیک … پرداخت

خود در این باره می‌نویسد: «..در برابر همه ی این بدی ها یک نیکی در میان بود و آن اینکه به شُوَند [به علت] همین پیشامد ها از یکسو مردم نیز از من نومید شده دست از گریبانم برداشتند و بدینسان زنجیر ملایی از گردنم برداشتند.»[۳۱]

کسروی پس از رهائی از بند ملایی (در اواخر سال ۱۲۹۰)[۳۲]، مدتی با خیال آسوده در خانه نشست و به مطالعه کتاب‌هائی از قبیل حساب و هندسه و جبر و مقابله و ستاره شناسی و فیزیک … پرداخت[۳۳] همچنین کتاب‌های سیاحتنامه ی ابراهیم بیک[۳۴] و کتاب احمد طالب‌اف را بدست آورده و مطالعه کرد. او بشدت تحت تأثیر کتاب زین العابدین مراغه‌ای (سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ) قرار گرفت و به قول خودش: «باد به آتش درونم زد.» [۳۵]. سپس همفکران دیگری در سرراهش قرارگرفتند و «باهمادی»[۳۶] تشکیل دادند. در آن روزهای سیاه تبریز که صمد خان شجاع الدوله – حاکم شهر- دست در دست قوای اشغالگر روس هر روز ده ‌ها تن از مردم آزادیخواه شهر را اعدام می‌کرد، آنان در خفا مجلس می ‌آراستند و در سوگ آزادی برباد رفته ماتم می‌گرفتند.

با اینهمه کسروی از تنگدستی در عذاب بود. ملایی در آن روزها تنها وسیله ی تأمین معیشت خود و خانواده‌اش به شمار می‌رفت. با ترک این حرفه، بیکار ماند و در نتیجه به مصیبت فقر و نداری گرفتار آمد. عدم امکان تأمین هزینه ی سنگین خانواده ی نسبتآ بزرگش او را آزار می‌داد و مجبور شده بود که کتاب‌های عزیزش را که تنها سرمایه ی وی بود، به مرور بفروشد و موقتآ نان شب خانواده را فراهم سازد.

خود می‌نویسد: «..یکسو نیز تهیدستی و بی‌پولی مرا فشار سختی میداد. چون کاری نمیداشتم پولی به دستم نمی رسید. در هکماوار زندگانی آسان می‌بود با این حال ما در تنگی افتاده با سختی می‌گذرانیدیم. درآن چند سال کتاب های بسیار گرد آورده بودم. در این هنگام آنها را می‌فروختم. کتابفروشی از راز ما آگاه می‌بود. کتاب ها را می‌فرستادم می فروخت و پولش می داد. دو تن از دوستان پدرم، حاجی محمد جعفر بادامچی و حاجی حسین بادامچی، که آزادیخواه نیز می بودند چند بار پول برای من فرستادند. حاجی عباس که در پیش نامش برده ام بارها از او وام گرفته بودم.»[۳۷]

چنین وضعی نمی‌توانست در طولانی مدت ادامه یابد، لذا وی به دنبال کار ثابتی بود. بنا به توصیه ی آشنایان، مابقی کتاب‌هایش را یکجا فروخت و پول آن را در کار جوراب بافی به کار انداخت. یک ماشین جوراب بافی از آلمان وارد کرد و خود نیز که شناختی از این پیشه نداشت، به یادگیری آن پرداخت. شوربختانه آن نیز با شکست توأم شد. پولش را خوردند و ماشین اش را نیز به گرو بردند!

در سال ۱۲۹۴، کسروی بالاخره توانست در سن ۲۵ سالگی کار نسبتآ ثابتی پیدا کند. او در مدرسه ی آمریکاییان به عنوان معلم درس عربی استخدام شد[۳۸]. در این مدرسه وی علاوه بر تدریس، روزی یک ساعت نیز در کلاس درس انگلیسی حاضر می‌شد. بدین ترتیب زبان انگلیسی را در آن فرصت بیاموخت. و همچنین در این مدرسه زبان «اسپرانتو» را نیز یاد گرفت[۳۹]. از این تاریخ به بعد بود که او توانست استقلال مالی پیدا کند و راهش را برای همیشه از راه ملایی جدا سازد. ولی هرگز نتوانست دوروئی ملایان را ندیده بگیرد و در حقیقت طغیان وی بر علیه پلیدی‌ها و زشتی‌های جامعه، از طریق نبرد با این گروه شروع گردید.

بزرگسالی کسروی

(از ۱۲۹۵ به بعد)

۱- زندگانی بزرگسالی کسروی از (۱۲۹۵- ۱۲۹۹)

پس از رهائی کسروی از دام ملایی، افق روشنی در مقابل وی پدیدار شده بود. با این همه مگر ملایان حکم‌آباد دست از سرش برمی‌داشتند. آنان تدریس وی در مدرسه ی آمریکائی و نیز فرا گرفتن زبان انگلیسی او را برنمی‌تابیدند و بر علیه او توطئه می‌چیدند و «بابی»اش می‌خواندند و مردم را بر علیه وی می‌شورانیدند. کسروی برای رهائی از دست آنان، قصد سکونت در قفقازیّه را کرد و در (۱۱ تیر ۱۲۹۵) به مقصد تفلیس حرکت نمود. در فرصت‌های این مسافرت به یادگیری زبان روسی نیز پرداخت[۴۰]. آنگاه از طریق شهر باکو عازم مشهد شد. پس از یک ماه اقامت در این شهر دوباره به تفلیس بازگشت. پس از چهل‌وپنج روز سکونت در این شهر، چون معاش زندگیش فراهم نگردید و از طرف دیگر مادرش نیز طی تلگرافی بازگشت او را خواستار شد، دوباره به تبریز مراجعت کرد[۴۱].

از این تاریخ به بعد است که زندگانی علمی، فرهنگی و اجتماعی کسروی آغاز می‌گردد. در مورد دانش اندوزی وی باید گفت که او معلومات اش را «اغلب» بدون معلم و با مطالعات شخصی کسب می‌کرد. به قول خودش «از پائیز ۱۳۰۰ به مدت هشت، نه سال»، همزمان با کارهای اداری، در فرصت‌های مقتضی به مطالعات و یادگیری می ‌پرداخت.

در این باره می‌نویسد: «… در ساعت‌های بیکاری، همچون بسیار دیگران، به خواندن کتاب، یا آموختن برخی آموختنی‌ها می‌پرداختم. از کتاب‌ها بیشتر تاریخ و جغرافی را دوست می‌داشتمی. سفرنامه‌ها بسیار می‌خواندمی. از دانش‌ها ستاره‌شناسی را دوست داشته گاهی به آن می‌پرداختمی. چون چند زبانی را از ترکی و فارسی و عربی و انگلیسی و اسپرانتو می‌دانستم و از این سوی در سفرها، در هر کجا به یاد گرفتن نیم زبان آنجا می ‌پرداختمی (چنانکه مازندرانی و شوشتری و سمنانی و برخی دیگر را یاد گرفتم) اینها مرا به «زبانشناسی» که خود یکی از دانش‌هاست نزدیک گردانید که به آن پرداخته در آن‌میان زبان پهلوی را نیک یاد گرفته، هخامنشی (یا زبان نوشته بیستون) را دنبال کردم، به اوستائی [به اَوستائی] نیز زمان کمی کوشیدم. زبان های کهن و نو ارمنی را از یک آموزگاری درس خواندم. از این گذشته در زبان‌شناسی به یک زمینه ی نوی درآمدم، و آن اینکه هشت هزار کمابیش نامهای شهرها و دیه‌هارا گرد آورده درباره ی آنها به جُستار و رسیدگی پرداختم و می خواستم معنی نام های شهرها را تا آنجا که میتوان، از راه دانش بدست آورم»[۴۲]

و همچنین از این تاریخ به بعد بود که کسروی در مقابل ستمگران و فاسدان و مردم‌ فریبان، زبان به اعتراض می‌گشاید و پلیدی‌های جامعه را قاطع و بدون پروا زیر سؤال می‌بَرَد. وی در مقابله با فساد و فاسد از مقام و موقعیت و اعتبار اجتماعی افراد پروا نداشت و اوصاف پلید زشت کاران را بطور محکم، قاطع و چشم در چشم آنان می‌شمرد.

اولین گروهی که هدف انتقاد وی قرار گرفت، روحانیان دین بودند. وی بیش از هر کس دیگری آگاه بود که این قشر از مردم کشور، تا چه اندازه ظاهر ساز و مردم فریبند. او خوب می‌دانست که اینان به خاطر حرمت و اعتبار اجتماعی خویش، مردم را در بی‌خبری و بی‌سوادی و خرافات می‌خواهند. (زیرا انسانی که درس خواند و آگاه شد، هرگز چشم بسته تن به تقلید از آنان نخواهد داد و یا در پای منابر شان نشسته و به حکایت‌هایشان زار، زار گریه نخواهد کرد). لذا در هر فرصتی که دست می‌داد، پلیدی‌های آنان را به رخشان می‌کشید. برای آگاهی از کیفیت طغیانی که این مرد بزرگ در مقابل سودجویان داشت، واقعه‌ای را از خاطرات وی نقل می‌کنیم.

در سال ۱۲۹۶، قحطی وحشتناکی در کشور رخ داده بود. بطوریکه تنها در محله ی حکم آباد هر روز نزدیک به ده تن از گرسنگی می‌مردند[۴۳]. در همین روزها کسروی به عنوان بازدید نوروزی به منزل یکی از دوستانش رفته بود. در این هنگام یکی از مجتهدان معروف شهر «میرزا حسن علیاری» نیز از راه می‌رسد. به دنبال وی گروهی از مریدان ثروتمند مجتهد که بازرگان بودند، به دیدارش می‌شتابند و در حضور«آقا» می‌نشینند و سپس آغاز سخن می‌کنند و می‌گویند که ما عازم زیارت حضرت سیدالشهدا هستیم. آمدیم دست آقا را ببوسیم و اجازه سفر بگیریم. علیاری از این سخن چون گل شکفته شده و می گوید: «به شما اجر جابر ابن عبدالله داده خواهد شد… فرشتگان چشمهایشان به راه است…»[۴۴]

کسروی با شنیدن چنین «دین فروشی» و«مرید فریبی»، به یک باره عنان از کف می‌دهد و خروش بر می‌دارد و در پیش جمع مریدانش خطاب به مجتهد فریاد می‌زند: «آخوند چه می گوئی؟ چرا اینها را فریب میدهی؟… اینها کسانی اند که همسایگان و خویشان خود را از گرسنگی کشته‌اند و نزد خدا رو سیاه خواهند بود. جابر ابن عبدالله هزار و سیصد سال پیش بود. از دیروز گفتگو کن که زن های بیوه سر فرزند نیمه‌جان خود را به سینه می‌چسبانیدند و هر دو در یکجا از گرسنگی جان میدادند.»[۴۵]

قاطعیت و شجاعت و بی‌پروائی و فاش‌گوئی کسروی در مقابله با فساد و فاسد و دزد و خائن و دروغگو، لحظه‌ای از او جدا نشد و تا آخرین روز زندگی‌اش جزو شخصیتش به شمار می‌رفت. بطوریکه وی در بیست و هشت سال پس از این واقعه (سال ۱۳۲۴)، در آخرین ماه‌های زندگی اش، به وضوح به این مطلب اشاره کرده و می‌گوید: «… من عادت نکرده ام سخنی را برخلاف حقیقت بشنوم و به دفاع قادر باشم و خودداری نشان دهم»[۴۶]

او همچنین تا آخرین لحظات حیاتش همیشه به دو اسلحه مسلح بود و آن عبارت بود از «قلم» و «سخن». او همیشه با این دو اسلحه به جدال نامردمی‌ها می‌رفت. رفتار و اعمالش نیز با آنچه که می‌گفت و می‌نوشت هم‌سو بود. علا وه برآن، وی در کنار مبارزات اجتماعی اش، لحظه‌ای از مطالعات علمی غافل نبود. بطوریکه در سطور بالا دیدیم و در آینده نیز خواهیم دید؛ از کمترین فرصتی برای یاد گرفتن و نوشتن سود می‌جست. در این زمان بود که او کتابچه‌ای بنام « النّجمة الدریه» در راه و روش یاد گیری زبان عربی تألیف کرد[۴۷]. (به گمان ما این کتاب اولین تألیف کسروی به شمار می‌رود). به دنبال انتشار این کتاب، از سوی اداره ی فرهنگ تبریز او را در تنها دبیرستان دولتی آن شهر(دبیرستان فیوضات) با پست آموزگاری زبان عربی استخدام کردند (سال ۱۲۹۶). کسروی در همان سال به خیابانی پیوست. سال بعد از او برید. در شهریور ۱۲۹۸ به استخدام عدلیه ی تبریز درآمد. پس از خیزش خیابانی در تبریز(۱۷ فروردین ۱۲۹۹) [۴۸]، جان او نیز همچون بقیه ی مخالفان خیابانی در خطر بود و لذا در ۲۱ اردیبهشت، محرمانه از تبریز به قصد تهران خارج شد[۴۹].

‏«شیخ محمد خیابانی انسانی ملی گرا و مشروطه طلب بود که علیه بی عدالتی های حکومت ‏مرکزی و برای ایجاد یک تحول اساسی در سیستم حکومتی و رفع موانع آزادی قیام کرد اما عده ‏ای او را تجزیه طلب نامیدند و سرکوب کردند. در صورتی که قیام خیابانی با ماهیتی ‏آزادیخواهانه و ضد استعماری بر حفظ تمامیت ایران تاکید داشت»‏‎ .‎مهدی احمدی

در تهران ابتدا به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و مدتی در دبیرستان ثروت تدریس زبان عربی کرد. و سپس در زمستان ۱۲۹۹ به عدلیه بازگشت و با پست عضویت استیناف عدلیه ی تبریز عازم آن شهر شد[۵۰]. در تبریز فقط سه هفته به کار مشغول بود که کودتای سوم اسفند اتفاق افتاد و در ۲۳ اسفند به دستور سید ضیاءالدین طباطبائی، دادگستری تعطیل شد. یک بار دیگر کسروی به فقر مالی دچار گردید. در این وانفسا برادرش را شاهسون‌ها در راه باکو به تبریز، گرفته و اموال و لباس‌هایش را به تاراج برده بودند و او لباس کرباس برتن و با پای پیاده به تبریز رسیده بود. کسروی برای بار دوم مجبور شد که کتاب‌های عزیزش را فدای زندگی خانواده‌اش سازد. کلیه ی کتاب‌هایش را به برادرش بخشید تا وی مغازه ی کتابفروشی باز کند و زندگیش را بگذراند[۵۱]. در همین روزها همسرش نیز چشم از جهان فرو بست و اندوه سید احمد را صد چندان کرد. مدتی در تبریز بی‌کار بود و سرگردان! در این تاریخ بود که با همدستی چند تن از دانشمندان مسلمان و ارمنی انجمن اسپرانتو را بنیاد گذاشت. چند ماه بعد به تهران بازگشت.

ادامه دارد

————————

[۱] – احمد کسروی، زندگانی من، چاپ باهماد آزادگان، ، ص ۱۰، تهران، ۱۳۲۳.

[۲] – ناصر پاکدامن، قتل کسروی، انتشارات افسانه، ص۲۹، سوئد، ۱۳۷۷.

[۳] – حقایقی درباره ی زندگانی زنده یاد احمد کسروی و فرزندان او، از زبان بزرگ حیدری نوری یکی از یاران دیرین کسروی، سایت اینترنتی آراسب نوین.

[۴] – مراد زارعی، روایت شاهد عینی از قتل و خاکسپاری کسروی، (مقاله ی اینترنتی).

[۵] – کتاب مورد استفاده ی ما: نشر باهماد آزادگان، تهران، تاریخ؟

[۶] – البته بجز این هم چاره‌ای نیست، زیرا مطمئن ترین وسیله ی اظهارنظر درباره ی او همین کتاب است.

[۷] – همان گذشته، صص۱۲-۱۱.

[۸] – همان، ص۱۰.

[۹] – همان، ص۲۲.

[۱۰] – همان گذسته، ص۱۰.

[۱۱] – همان، صص۱۳- ۱۲.

[۱۲] – زندگانی من، همان، ص۱۲.

[۱۳] – همان، ص۱۳.

[۱۴] – زندگانی من، همان، ص۲۹.

[۱۵] – همان، ص۳۴.

[۱۶] – همان گذشته، ص۲۲.

[۱۷] – همان، ص۲۹.

[۱۸] – آخشیج = ضد

[۱۹] – زندگانی من، همان بالا، صص۵۳- ۵۲.

[۲۰] – همان، ص۵۶.

[۲۱] – کسروی دو برادر کوچکتر از خود داشت. ن-ن زندگانی من ص۱۰۹.

[۲۲] – انگجی یکی از مجتهدان درجه ی اول تبریز بود.

[۲۳] – همان بالا، ص۶۸.

[۲۴] – نام محله‌ایست در تبریر.

[۲۵] – زندگانی من، همان، صص۴۳-۴۲.

[۲۶] – همان، ص۴۳.

[۲۷] – برای آگاهی بیشتر در این مورد، به کتاب تاریخ مشروطیت کسروی، بخش سوم، مراجعه گردد.

[۲۸] – همان، ص۴۵.

[۲۹] – همان، ص۶۱.

[۳۰] – همان، ص۶۲.

[۳۱] – همان، ص۶۳.

[۳۲] – همان، ص۶۱.

[۳۳] – همان، ص۶۳.

[۳۴] – اثر حاج زین العابدبن مراغه‌ای.

[۳۵] – همان، ص۶۴.

[۳۶] – باهماد=گروه و تشکّل.

[۳۷] – همان، ص۷۱.

[۳۸] – همان، ۸۱.

[۳۹] – همان، ص۸۲.

[۴۰] – همان بالا، صص۹۴ به بعد.

[۴۱] – این مسافرت در حدود سه ماه و ده روز طول کشید.

[۴۲] – کسروی، شیخ صفی و تبارش، یک نکته‌ای افزوده شده در آخر کتاب : « خرده‌گیری بی‌پا و پاسخ آن »، ص ۱

[۴۳] – زندگانی من، همان، ص۱۱۲.

[۴۴] – همان، ص۱۱۳.

[۴۵] – همان.

[۴۶] – کسروی، سرنوشت ایران چه خواهد بود و امروز چاره چیست، ص۲۵.

[۴۷] – زندگانی من، همان، ص۱۰۳.

[۴۸] – تاریخ خیزش خیابانی در کتاب «زندگانی من» کسروی، ص۱۳۰، سال ۱۲۹۸ ذکر شده است. درستش روز سه شنبه، ۱۷ فروردین ۱۲۹۹ می‌باشد. ن- ک، کسروی، تاریخ هیجده ساله ی آذربایجان، ص۸۶۵ ، تهران، امیرکبیر، چاپ ششم، ۱۳۵۳.

[۴۹] – همان، ص۱۳۶.

[۵۰] – همان ص۱۴۹.

[۵۱] – همان، ص۱۵۸.

 

 

 

 

 

Visits: 2
error

Enjoy this blog? Please spread the word :)

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!