دسته: حکایت

مرا به خیر تو امیّد نیست، شر مرسان

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت، و قصیده ای در ثنای او بر خواند. فرمود تا جامه از او برکَنَند، و از دِه بدر کُنند. مسکین، برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته...

گفت: «چشم تنگ دنیا دوست را، یا قناعت پُر کند یا خاک گور.»

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده ی خدمتکار. شبی در جزیره ی کیش مرا به حُجره ی خویش در آورد. همه شب نیارمید* از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم* به تُرکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله ی...

تربیت ستوران

شنیدن خبر هایی که این روز ها، از مناطق غربی خاورمیانه به گوش می رسد، مرا به یاد حکایتی از باب دوم گلستان سعدی انداخت. این حکایت، عیناً از روی گلستان نسخه ی تصحیح شده ی مرحوم محمّد علی فروغی نقل می شود. ازینرو می توانید آن را با خیال...

error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!