Domani, Domani ‎ فردا، همین فردا

فردا، همین فردا؛

Laura Luca

هدیه ای به تو خواهم داد:

آزادی ات را از نو به تو بر می گردانم.

قلب اسیرت را رها می سازم،

تا بال و پر بگشایی و به پرواز در آیی.

من می مانم  بی آنکه چیز زیادی از تو به دست آورده باشم،

فردا، همین فردا.

عشق هر آنچه که داشتم به خاطر تو از من می گیرد،

در عوض تو خواهی گفت خاطر خواهی همین است دیگر.

و فردا،

هر  کدام از ما، دور از هم به زندگی ادامه خواهیم داد.

و فردا،

پس از تو، در قلب و روح من، افق های دیگری گسترده می شود،

و خواهی دید که من بی تو هم قادر به زندگی هستم.

ولی پس از من، تو در ته دلت ترانه ها خواهی خواند،

خواهی رقصید؛ ولی در خفا اشک خواهی ریخت.     

فردا، همین فردا،

و من به یک دوست عادی تبدیل خواهم شد،

و برای من چه دشوار خواهد بود که دوست تو باشم.

فردا، همین فردا،

آتش عشق و نفرت بین من و تو خاموش خواهد شد،

و ما از هم  جدا خواهیم شد،

همین فردا.

من دست هایت را از میان دست هایم رها می کنم،

تا بال و پر بگشایی و به پرواز در آیی،

و من می مانم  بی آنکه تو چیز زیادی به من داده باشی،

فردا، همین فردا.

خاطر خواهی آنچه را که داشتم به خاطر تو از من می گیرد،

هر چند در ته دلم کمی زجر خواهم کشید،

ولی مطمئن باش که دیگر به سویت بر نمی گردم.

عشق و نفرت، بین من و تو پایان می پذیرد،

و هر کدام از ما به راه خود خواهیم رفت،

همین فردا.  

 

Sharing is caring!

shares
error: توجه این سایت دارای کپی رایت است !!